تبليغاتX
کیمیای هم راهی

کیمیای هم راهی

مرا تو بی سببی نیستی...

راه سبز امید و کیش شخصیت

ميرحسين موسوی ششم مهر ماه با صدور بيانيه ای ضمن تاکيد بر اينکه "سه ماه خشونت بی‌سابقه کمترين اثری در حضور مردم به جای نگذاشته، بلکه آن را فراگيرتر کرده است"  از هوادارانش خواست جنبش سبز را به کيش شخصيت آلوده نکنند.

از چندين روز قبل ، 7 مهر به عنوان روز تولد ميرحسين موسوی اعلام شده و طرفداران مير حسين اعلام نمودند که در اين روز مراسم های ويژه ای را برگزار خواهند کرد.

او در انتهاي بيانيه ي هوشمندانه ي خود كه در آن به توضيح مسائل گوناگون پرداخته مي نويسد:

"تولد اينجانب نه هفتم مهر كه روز آشنايی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنيا آمده بودم نيز جا نداشت حركت شما به كيش شخصيت آلوده شود."

 ميرحسين: تولد اينجانب نه هفتم مهر كه روز آشنايی با شماست

آري! مير حسين آشناي ما و يكي ازما مردم است و از اين روست كه او را به نام كوچك اش مي خوانيم.او نيز به درستي اين را دريافته و به ما هشدار مي دهد كه مبادا در دام بت سازي و كيش شخصيت گرفتار آييم.

 

مجله ي شهروند امروز- كه خدايش رحمت كند- در يكي از شماره هاي خود مطلبي داشت با عنوان" براداران بزرگ هميشه مراقب ما بوده اند" :

«از تو متشكرم. از تو متشكرم چون شادم، چون حالم خوب است. قرن‌ها خواهند گذشت و نسل‌هاي بعدي و بعدي ما را به عنوان شادترين انسان‌ها و خوش‌شانس‌ترين مردان به ياد خواهند آورد؛ چون ما در قرن قرن‌ها زندگي كرديم، چون ما اين امتياز را داشتيم كه مردي را ببينيم كه هيچ كس در سراسر تاريخ ياراي برابري با او را نداشت. هنوز هم باورم نمي‌شود كه دو روز پيش تو را ديده‌ام. از تو متشكرم استالين.»

بخشي از قطعه ادبي منتشر شده در روزنامه پراودا (آگوست 1948)

 

«همه ما در برابر مساله‌اي به نام «كيش شخصيت» بي‌دفاع هستيم. وقتي اوضاع خراب مي‌شود به دنبال يك مسيح مي‌گرديم كه ما را نجات دهد و اگر اتفاقا فكر كنيم كه پيدايش كرده‌ايم، آن وقت تا نابودي و مرگ او – به دست خودمان – زمان زيادي نمانده است.»

كنستانتين كارماناليس (1998-1907، نخست‌وزير و رييس‌جمهوري يونان در دهه‌هاي 80 و 90 ميلادي)

 

واژه كيش شخصيت (cult of personality) از ابداعات كارل ماركس است. او اولين بار در نامه‌اي به ويلهلم بلاس آلماني مي‌نويسد: «به خاطر نفرتم از كيش شخصيت، از زمان انترناسيونال اول در ميان عموم ظاهر نشده‌ام ... من و انگلس به انجمن مخفي كمونيست‌ها پيوستيم به اين شرط كه هر آنچه به پرستش خرافاتي يك حاكم بينجامد بايد از مرام ما حذف شود.»

در سراسر قرن بيستم و البته پيش از آن، شماري از دولت‌هايي كه به خاطر تعدد قوميت‌ها يا وسعت كشور، با خطر چند دستگي مردم و احتمال تجزيه روبه‌رو بودند چاره‌اي نداشتند كه ملت را گرد پيشوايي قدرتمند متحد كنند؛ پيشوايي كه از تاريخ بزرگ‌تر بود.

در دوران باستان پادشاهان شديدا مورد احترام مردم بودند. حاكم بر اساس «حقوق الهي پادشاهي» حكومت مي‌كرد. باور مردم اين بود كه بر سر كار آمدن يك پادشاه خواست خداوند بوده است. در امپراتوري چين، مصر باستان، ژاپن، اينكاها، آزتك‌ها و امپراتوري روم به نمونه‌هاي فراواني از اين «خدا – شاه»‌ها برمي‌خوريم.

قدرت‌گيري تفكرات دموكراتيك يونان باستان در اروپا و آمريكاي شمالي قرون 18 و 19 باعث شد كه مشروعيت پادشاهي‌ها در اين مناطق بسيار پايين بيايد. با اين حال توسعه تكنولوژي به كمك دولت‌ها آمد و بزرگان سياسي از فنون عكاسي، ضبط صدا و فيلم و توليد انبوه به همراه آموزش عمومي و تكنيك‌هاي تبليغات تجاري استفاده كردند تا چنان تصوير مثبتي از خود بسازند كه در قرون گذشته سابقه نداشت. به همين خاطر بود كه قرن بيستم قرن پيشوايان خودشيفته و مردمان از خودبي‌خود بود.

در جوامع بسته، پيشوا به كمك رسانه‌هاي جمعي كشور، تصويري افسانه‌اي از خود مي‌سازد و هر آنچه در مطبوعات، تلويزيون و راديوي دولتي ديده مي‌شود چاپلوسي و ستايس است. هميشه هم لازم نيست يك پيشوا در دوران زندگي‌اش به اين مقام خدايي برسد؛ گاهي اوقات دولت‌هاي بعدي براي تحكيم قدرت خود دست به چنين كاري مي‌زنند. مساله كيش شخصيت عموما در ديكتاتوري‌ها ديده مي‌شود، اگرچه حتي دموكراسي‌ها هم از آن در امان نيستند.

كيش شخصيت شبيه پرستش قهرمان ملي است، اما اين بار پيشوايان سياسي هدف پرستش قرار مي‌گيرند. به هر حال قبل از قرن بيستم واژه كيش شخصيت اصولا به ستايش پيشوايان غيرسياسي اطلاق مي‌شد، اما تحليل‌گران در دهه‌هاي اخير ميان «پرستش قهرمانان» و «كيش شخصيت» تفاوت قائل شدند.

كيش شخصيت در رژيم‌هايي با حكومت‌هاي مطلقه (توتاليتر) ديده مي‌شود كه پس از بروز يك تحول انقلابي به وجود آمده‌اند. عموما يك فرد نماد انقلاب شناخته مي‌شود. پيشوا «راهنماي دورانديش ملت» نام مي‌گيرد كه بدون او تحول و آينده بهتر ممكن نيست. اين توجيه در قرن بيستم در حكومت‌هاي فاشيستي و كمونيستي ديده مي‌شد كه آدولف هيتلر در آلمان و مائو تسه تونگ در چين نماد اصلي آن بودند.

مهم‌ترين نمادهاي كيش شخصيت در قرن بيستم موسوليني، هيتلر، استالين و مائو بوده‌اند. آنها در دوران حكمراني‌شان به عنوان پيشواياني لغزش‌ناپذير و خداگونه شناخته مي‌شدند. تصاوير آنها بر هر ديواري آويزان بود و تنها وظيفه هنرمندان و شاعران تبليغ «برادر بزرگ» بود.

در كره شمالي تقريبا هيچ اثر هنري را نمي‌توانستيد پيدا كنيد كه ربطي به كيم ايل سونگ نداشته باشد. موسيقي، نقاشي، مجسمه‌سازي و ادبيات همه و همه در خدمت پيشوا بود و او اين رويه را براي فرزندش «كيم جونگ ايل» نيز به ارث گذاشت. كيم منتقداني كه او را خودشيفته ناميده‌اند «حزب زده» ناميده است. كودكان در مدارس كره شمالي ياد مي‌گيرند كه هميشه سپاسگزار خاندان كيم باشند. اين بخشي از آيين مردم كره شمالي است. در آنجا سال‌هاست كه مرام اعتقادي و سياست حول محور «پيشوا» مي‌گردد.

 

+   چهارشنبه 8 مهر1388/  15:17  /  حسین  | 

خزان سبز

بوی ماه مهر...

هم شاگردی سلام...

بازخوانی خاطرات خاکستری مدرسه در دهه ی شصت با طعم ترس و دلهره... چاشنی مارش نظامی و موشک...و امتداد تلخ آن تا کنون...

یار دبستانی من... بامن و هم راه من...بغض من و آه من...تو و من از جنگ بیزاریم و به صلح می اندیشیم...

تابستانی سرخ بر ما گذشت ...حالا همه چیز و همه کس را سبز می خواهیم ، حتا خزان را...

+   یکشنبه 5 مهر1388/  18:4  /  حسین  | 

بدرقه ي سبز

پرويز مشكاتيان

+   پنجشنبه 2 مهر1388/  8:38  /  حسین  | 

چه باید کرد؟

بیانیه ی شماره 11 میرحسین موسوی هوشمندانه نگاشته شده:

مردم ما اینک با پوست و گوشت و استخوان خود دریافته‌اند که تنها راه همزیستی مسالمت‌آمیز سلیقه ها و گرایش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و ادیان گوناگونی که در این سرزمین پهناور زندگی می‌کنند اذعان به وجود تنوع و تعدد شیوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هویت دیرینه‌ ای است که آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند...

مردم ما از آنچه می‌خواهند آگاهند. آنان تصویر شکوهمند اراده خود را در آیینه آنچه که سپری شد مشاهده کرده‌اند و می‌دانند که سرمایه و توان تحقق بخشیدن به خواست‌های خود را دارند و در این میدان انبوه نخبگان و زبدگان دوشادوش آنان ایستاده‌اند. لذاست که اینک همه ما از یکدیگر می‌پرسیم چه باید کرد؟ این سوالی از سر ناامیدی و یا بلاتکلیفی نیست، بلکه می‌پرسیم با این سرمایه عظیم، با این امید تجدید حیات یافته و با این توانمندی‌های فراهم شده چه باید کرد؟

به راستی چه باید کرد؟ در پاسخ به اين پرسش نخستین قدم آن است که بدانیم چه باید بخواهیم تا بهترین و بیشترین را خواسته باشیم...این که نتیجه حرکت ما چه خواهد بود تماما به انتخاب درست ما در این مرحله بستگی دارد.

در نهضت سبزی که آغاز شده است ما امر غيرمتعارف و نابهنگامی نمی خواهیم. آنچه ما می‌خواهیم استیفای حقوق از دست رفته ملت است.

راه سبز امید...

و ما «امید» را سرمایه خود قرار داده‌ایم تا حاکی از هویت ایرانی‌مان باشد؛ امیدی که این ملت را از گردنه‌های سخت تاریخ عبور داده و حیات او را در تلخ‌ترین روزهای این سرزمین تداوم بخشیده است...

راه ما به عنوان مسیری که تجدید و تقويت هويت ملی را هدف گرفته، بر وحدت حول حداقل نکات مشترک تکیه می‌کند؛ مجموعه‌ای پیام‌محور و متشکل از تمامی سازوکارهای مدنی کوچک و بزرگ که در مسیر خود هدفی مشترک را انتخاب کرده‌اند.

آنچه اینک در جامعه ما نقش‌آفرینی می‌کند شبکه اجتماعی خودجوش و توانمندی است که در میان بخش وسیعی از مردم شکل گرفته و نسبت به پایمال شدن حقوق خود معترض است. آنچه اينجانب در پاسخ به سوال چه بايد كرد پيشنهاد مي‌كنم تقويت و تحكيم اين شبكه اجتماعي است.

وظيفه‌اي كه امروز بر عهده همه ما قرار دارد و به صورتي فطري از جمع‌هاي كوچك و بزرگ و حتي احزاب و تشكل‌هاي سياسي ما سر مي‌زند آن است كه به صورت هسته‌هاي معين براي چنين شبكه‌اي عمل كنيم.

ما ایرانیان، در هر کجای جهان که هستیم، باید این هسته‎های اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم. باید خانه‌هایمان را رو در روی یکدیگر بسازیم...

گرد هم جمع شويم تا چه كنيم؟

ما زمانی موفق به برقراری ارتباط موثر با یکدیگر خواهیم شد که در شعاری مشترک همصدا شویم؛ تعادل طلايي ويژگي مهم اين شعار و آرمان است...

ما اگر صرفاً در یک انتخابات شرکت کرده بودیم برخورداری از حمایت اکثریت مردم برایمان کافی بود. اما در یک حرکت عظیم اجتماعی، اکثریت تنها زمانی به پیروزی می‌رسد که به اجماع نزدیک شود و آن گاه از مشروعیت غیرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز یا فردا ممکن است متفاوت با او بیندیشند و در اقلیت قرار گیرند به اثبات برساند.

نمی‌توان از جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از آن دچار جبر نان و از تأمین نیازها اولیه خود ناتوان است انتظار مشارکت گسترده در فرآیند توسعه سیاسی را داشت. البته عکس این رابطه نیز صادق است و جامعه‌ای که از آزادی‌ها و آگاهی‌های اساسی محروم شود در تأمین معیشتی که لیاقت آن را دارد نیز درمی‌ماند و حتی در عهد درآمدهای افسانه‌ای، به پیشرفتی بیشتر از صدقه‌پروری و واگذار کردن اختیار بازار و اقتصاد ملی خود به بیگانگان نائل نمی‌شود. ما بر این باوریم که آزادی زمانی دوام دارد که با عدالت توأم باشد. به همان اندازه که محدودیت‌های جاری برای آزادی بیان و امکان برگزاری اجتماعات نگران‌کننده است، وجود فقر، فساد و تبعیض در سطحی گسترده چشم‌انداز دسترسی به جامعه‌ای آرمانی مبتنی بر قانون اساسی را تیره می‌کند، به ویژه آن که در سیاست‌ سال‌های اخیر دورنمای روشنی برای خروج از ا ین وضعیت ملاحظه نمی‌شود، به صورتی که وارد آمدن صدمات اساسی به تولید ملی، تداوم فعالیت سودآور اقتصادی را به یک آرزو و یافتن شغل مناسب را به دغدغه اصلی جوانان و خانواده‌های آنان مبدل ساخته است.

راه‌های خدا متکثر است و برای دفع ظلم و استبداد و تحقق ایرانی پیشرفته، ما نباید به قدم گذاشتن در یکی از آنها یا همراهی با یکی از همفکران خود اکتفا کنیم. ما در پیوندهای خود به نظمی  نیاز داریم تا اگر دست تطاول و ظلم فردی یا افرادی از همراهانمان را ربود و واحد یا واحدهایی از این شبکه اجتماعی گسترده را ویران کرد، لطمه‌ای به حیات و پویایی آن وارد نشود و با تکیه بر خرد جمعی، در هر مرحله‌ای از این مسیر بتوانیم اهداف پیشاروی خویش را شناسایی و با بلندترین گام‌ها به سوی آن حرکت کنیم.

ما در راهی پر از نورانیت وارد شده‌ایم که از هم اینک سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است...

پ.ن:

۱- حدود سی سال پیش، محمد رضا شجریان در یک تصنیف انقلابی با عنوان "برادر بی قراره" با فریاد می خواند "تفنگم را بده تا ره بجویم" و اینک استاد بعد از سه دهه خطاب به برادرش می گوید "تفنگت را زمین بگذار" !!! ...

۲- مراسم ... که بیش از ۲۰ سال بود همه ساله برگزار می شد، امسال برگزار نمی شود.

سخنرانان سنتی مراسم ... امسال سخنرانی نمی کنند.

مراسم...که هر ساله در... برگزار می شد، امسال برگزار نمی شود.

مراسم... لغو شد.

+   دوشنبه 16 شهریور1388/  15:22  /  حسین  | 

انتظار خبري نيست مرا؟

 ۱-"هرچه گفتيم غير صحبت دوست در همه عمر از آن پشيمانيم" !!!

۲-آرتور کستلر در کتاب «گفت‌ و گو با مرگ» مي گويد:  «خدا نکند گرفتار بازجوی احمق شوی»

۳- وای بر تو!! به دانش گاه می روی و کتاب های و مقالات علمی - فلسفی سراپا غلط غربی ها را مطالعه می کنی و ذهن خود را آلوده می سازی؟؟!!

۴- راستی ماکس وبر بیچاره ۹۰ سال پیش فوت کرده است...

۵-  از گورهاي بي نام و نشان در قبرستان شهر چه خبر؟؟!!

+   چهارشنبه 4 شهریور1388/  15:40  /  حسین  | 

باران (بامداد)

تارهای بي‌کوک و
کمان ِ باد ِ ول‌انگار
 
باران را
گو بي‌آهنگ ببار!
 
غبارآلوده، از جهان
تصويری باژگونه در آب‌گينه‌ی بي‌قرار
 
باران را
گو بي‌مقصود ببار!
 
 
لبخند ِ بي‌صدای صد هزار حباب
در فرار
 
باران را
گو به‌ريشخند ببار!
 


چون تارها کشيده و کمان‌کش ِ باد آزموده‌تر شود
و نجوای بي‌کوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
 

خاک را بگذار
 
 
  تا با همه گلويش
 
 
  سبز بخواند
 

باران را اکنون
گو بازی‌گوشانه ببار!

 

پی نوشت :

غریب زمانه ای ست که متجاوز به جای آنکه مجازات شود خود مدعی می گردد در تکذیب و خواهان می شود محاکمه ی آنان را که افشا می کنند این جنایت ها را و اعتراض می کنند به آن...

بخوانید روایت درد ناک فرشته قاضی را از زندان تنها به عنوان یک نمونه از خیل جنایت های بی شمار...


 
+   شنبه 24 مرداد1388/  13:18  /  حسین  | 

با تاریخ بیگانه ایم

آقاي حسن نراقی در كتاب "جامعه شناسي خودماني " ضمن یادآوری این مسئله که «حتی تحصیلکرده هایمان خیلی با تاریخ میانه ی خوبی ندارند»، یکی از مهمترین مشکلات جامعه ی ایرانی را بیگانگی با تاریخ می خواند و یادآور میشود که «از هر چیزی بدترش هم وجود دارد»: «وقتی تازی ها با شعار برادری و برابری به ایران متعلق به امپراطور ساسانی و نه متعلق به ایرانی حمله ور شدند، واقعیت ساده ی تاریخی این است که فشارهای هیئت حاکمه با بدبختی ها و نکبت هایی که برای مردم بینوا فراهم کرده بود، زمینه ی خوش باوری را برای باور برادری و برابری اهدایی قوم مهاجم از مدتها قبل فراهم کرده بودند و همینطور شد که تا آمد تفرعن و نژادپرستی و برتری جویی اموی را احساس کند، کارش از کار گذشته بود و چاره ای جز تمکین نداشت. آن وقت مجبور شد حدود دویست و پنجاه سال دست و پا بزند تا بالاخره بتواند راه هایی برای رهایی بیابد».

نراقي با انتقاد از توجه نداشتن ایرانیان به تاریخ حتی نزدیک کشورمان، می نویسد: «ببینید در ایران امروز، هر کس می خواهد شعار قشنگ بدهد و مورد توجه قرار گیرد، بلافاصله به سراغ عدالت می رود، حتی آنهایی که اول کار خود مروّج بی عدالتی ها بودند».

وي با بیان اینکه باید حافظه ی تاریخی داشته باشیم و نباید همه ی مطالب را خودمان تجربه کنیم، به جنگهای ایران و روسیه و عهدنامه های گلستان و ترکمانچای اشاره میکند و از نقش انگلیسی ها می نویسد، اما نقش حضرت خاقان (فتحعلیشاه قاجار) را (و به واقع نقش خودمان را) مهم ترین علت اصلی این ننگها می داند و می نویسد: «... منکر نقش خاقان نمی شود شد که یک تنه برای همه ی کشور تصمیم می گرفت، در حالی که بزرگترین هنرش تزیین ریش بلندش بود و افزایش شمار فرزندان ذکور و اناثش که حتی خودش هم تعداد دقیق آنها را نمی دانست. انگلیسی ها هم وقتی بخواهند اعمال نفوذ کنند حداقل در معامله با آدم با شعور مجبورند یک چیزی بیشتر بدهند و یک کمی کمتر ببرند. نقش و تأثیر اصلی مال خودمان است».

 

نویسنده «در انتها برای ادای دین و احترام به فرهیختگانی که در زمره ی نخستین دردشناسان این کشور بودند»، شعری را از ملک الشعرای بهار آورده است:
«این دود سیه فام که از بام وطن خاست... از ماست که بر ماست
وین شعله ی سوزان که برآمد ز چپ و راست... از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم... با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست... از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم... بر خاک ببالیم!
لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست... از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است... زین قوم شریف است
نه جرم ز عیسی، نه تعدّی ز کلیساست... از ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالی است... بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالاست... از ماست که بر ماست»

+   پنجشنبه 15 مرداد1388/  15:6  /  حسین  | 

سنگ ها را بسته‌اند و سگ ها را گشاده

حکایتی از گلستان سعدی:
یکی از شاعران پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند و از ده بیرون کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان به دنبال وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. زمین یخ گرفته بود. عاجز شد. گفت‌ :«این چه حرامزاده مردمان‌اند؛ سنگ را بسته‌اند و سگ را گشاده!»
...

ادامه مطلب
+   سه شنبه 13 مرداد1388/  17:22  /  حسین  | 

...

+   دوشنبه 12 مرداد1388/  18:54  /  حسین  | 

اعتراف

گالیله در دادگاهی عادلانه اعتراف کرد: زمین صاف و مسطح است...


مصدق به جرم کودتا محاکمه شد و چقدر امروز افتخار می کنیم به این بزرگ مرد تاریخ مان...

طاقت بیار رفیق ...
ادامه مطلب
+   یکشنبه 11 مرداد1388/  3:29  /  حسین  | 

هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غم‌زده ، غرق ستاره‌هاست

4۰ روز سپري شده از رويارويي نابرابر ددمنشي و دوربين ، فشنگ و فيس بوك ، تلويزيون و توييتر ؛ يك سوي زور است كه كوركورانه مي تازد با چاشني جهل ، دروغ ، وقاحت ، فريب و خفقان و ديگر سوي هوش است كه آگاهانه مي ايستد مجهز به دانش ، صداقت ، شرافت ، هم دلی و آزاده گي ...


ادامه مطلب
+   پنجشنبه 8 مرداد1388/  14:52  /  حسین  | 

مطلبی در وصف شعر شاملو که موجب توقیف روزنامه ی "صدای عدالت" شد.

اسطوره ی شاملو؛ "غباری طاعونی از آفاق برخاسته است"، مسعود نقره‌کار

سی سال پيش در نخستين ماه های استقرار حکومت اسلامی، احمد شاملو، نامدارترين شاعر معاصر ميهن مان "روزهای سياه" و "دوران پر ادباری" را پيش بينی کرده بود که "نهاد تيره" و "غبار طاعونی"اش از همان هنگام آشکار بود. او جسورانه فرياد شد که اين نهاد و غبار: "می‌کوشد پايه‌های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد" و هدف اش "کشتار همه متفکران و آزادانديشان جامعه است" ...



***

...
"کباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبی‌ست ، نازنين "
...
شاملوی روشنفکر، شجاع و دريا دل ، چشم در چشم ديکتاتور بزرگ، انکار اين نماد نکبت و جهالت و جنايت شد:
"نمی توانم زيبا نباشم
عشوه ای نباشم در تجلی جاودانه.
چنان زيبايم من
که گذرگاهم را بهاری نا به خويش آذين می کند:
در جهان پيرامنم
هرگز
خون
عريانی جان نيست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
باز
نمی دارد.
چنان زيبايم من
که الله اکبر
وصفی ست ناگزير
که از من می کنی.
زهری بی پاد زهرم در معرض تو.
***
جهان اگر زيباست
مجيز حضور مرا می گويد.

ابلها مردا
عدوی تو نيستم من
انکار توام."


ادامه مطلب
+   سه شنبه 6 مرداد1388/  1:26  /  حسین  | 

روز های سیاهی در پیش است...سرمقاله ی ماندگار شاملو - کتاب جمعه

روزهای سياهی در پيش است. دوران پرادباری كه، گرچه منطقاً عمری دراز نمیتواند داشت، از هم اكنون نهاد تيره ی خود را آشكار كرده است و استقرار سلطه ی خود را بر زمينه یی از نفی دموكراسی، نفی مليت، و نفی دستاوردهای مدنيت و فرهنگ و هنر می جويد.

اينچنين دورانی به ناگزير پايدار نخواهد ماند، و جبر تاريخ، بدون ترديد آن را زيرِ غلتكِ سنگين خويش درهم خواهد كوفت. اما نسلِ ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانی متحمل خواهد شد كه بی گمان سخت كمرشكن خواهد بود. چرا كه قشريون مطلق زده هر انديشه ی آزادی را دشمن میدارند و كامگاری خود را جز به شرطِ امحاء مطلق فكر و انديشه غيرممكن می شمارند. پس نخستين هدفِ نظامی كه هم اكنون می كوشد پايه های قدرت خود را به ضربِ چماق و دشنه استحكام بخشد و نخستين گامهای خود را با به آتش كشيدن كتابخانه ها و هجوم علنی به هسته های فعال هنری و تجاوز آشكار به مراكز فرهنگی كشور برداشته، كشتار همه ی متفكران و آزادانديشان جامعه است.

اكنون ما در آستانه ی توفانی روبنده ايستاده ايم. بادنماها ناله كنان به حركت درآمده اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می توان به دخمه های سكوت پناه برد، زبان در كام و سر در گريبان كشيد تا توفان بی امان بگذرد. اما رسالت تاريخی روشنفكران، پناه امن جستن را تجويز نمیكند. هر فريادی آگاه كننده است، پس از حنجره های خونين خويش فرياد خواهيم كشيد و حدوث توفان را اعلام خواهيم كرد.

سپاه كفن پوش و روشنفكران متعهد در جنگی نابرابر به ميدان آمده اند. بگذار لطمه یی كه بر اينان وارد می آيد نشانه یی هشداردهنده باشد از هجومی كه تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق های ساكن اين محدوده ی جغرافيائی در معرض آن قرار گرفته است.

(سرمقاله ی كتاب جمعه، سال اول، شماره ی يك، پنجشنبه، 4 مردادماه 1358 ، احمد شاملو)
 
پ.ن :
 
بامداد، نه اسطوره است، نه بت. نه به قديس می برد و نه جامه هيچ ايزدی را به تن می کند. اما چنان يگانه است و چنان بی بديل اين حضور، حضور اين غول زيبا، که تا هنوز، بسياران را به بی راهه می برد سلوک او و نقش پر رنگش در لحظه لحظه ی بزنگاه های تاريخی ميهن ما. او شرف روشنفکری ايران بود...
+   یکشنبه 4 مرداد1388/  8:20  /  حسین  | 

ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود

پر گوی و یاوه ساز شدی / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود

هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود

باد غرور در سر تو / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود

بر سر کله گشاد منه / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود

بس کن خروش و همهمه را / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود

نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود / خاطر مرا نژند شود

خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود

سیمین بهبهانی
خرداد ۱٣٨٨

+   جمعه 2 مرداد1388/  7:40  /  حسین  | 

نُه اُمین سال رهایی اش

بيانيه کانون نويسندگان ايران به مناسبت نهمين سالگردِِ رهایی احمد شاملو

 

چند دريا اشک می‌بايد
تا در عزای اردو اردو مرده بگرييم؟
چه مايه نفرت لازم است
تا بر اين دوزخ دوزخ نابه‌کاری‌ بشوريم؟

نُه سال از خواب ابدی شاعر بزرگ ما گذشت، اما شور و بيداری و اميد در ترانه های رهائی او هم چنان موج می زند و شايد هيچ گاه مانند امروز به ما نزديک نبوده است. شاملو، شاعر آزادی، شاعر آينه ها و روياها، شاعر تعهد به انسان و بيزاری از وَهنی که بر تبار انسان می رود، حضور انسان را بر آفاق روشنِ آگاهی و رهائی، حياتی جاودانی بخشيد. او بود که در دشوارگذرترين گريوه ها و گردنه های خطرخيزْ مردمان را صلا در داد:

 

من درد مشترکم، مرا فرياد کن!
احمد شاملو در سراسر زندگی پُرفراز و نشيب خود هرگز در برابر ستم کاران و دشمنان آزادی، نه سکوت را برتابيد، نه سرسپردگی را، نه گردن خم کردن در برابر نواله ی ناگزير را. شعر بلند او، «شعری که زندگی است»، جز در ستايش آزادی نبود و هيچ گاه برای خاموشی و فراموشی سروده نشد.
او از هنگام سرودن مرغ دريا در ۱۳۲۶ تا واپسين شعرش در ۱۳۷۸، در همه حال، در زندان و شهر و خانه، با کلامی جادوئی آميزه‌ای غرورآفرين از عشق، دادخواهی، آزادگی و مردم‌دوستی سر داد. شگفتا که در آخرين قطعه‌ی آخرين شعرِ به‌چاپ‌رسيده‌اش گفته است: «آن‌گاه دانستم / که مرگ / پايان نيست.» و شگفت‌تر آن که در نخستين سروده‌اش آورده ‌است که «خاموش باش، مرغ! دمی بگذار/ امواج سرگردان شده بر آب/ کاين خفتگان مرده/ مگر روزی/ فريادشان برآورد از خاک.»
شاملو در کنار سرودن شعر، با دفاعِ عملی از آزادی بيان از طريق انتشار نشرياتی چون خوشه و کتاب‌جمعه از پيشتازان ترويج فرهنگ و ادبيات پيشرو بود. کلام و کردار آزادی‌خواهانه ی او که به‌حق سرمشق و منشِ نسل پُر اميدِ امروز ماست، ما را جز به راه مبارزه برای تحکيم و گسترشِ آزادی بيان و انديشه نمی خواند.
کانون نويسندگان ايران بر اين باور است که گرچه ممکن است چندگاهی آزادی در بندِ حنجره ی خاموشِ روزگار قادر به خواندن نباشد، بی گمان پرندگان قفس شکن اش ... سرانجام آسمانِ چشم به‌ راه خود را باز خواهند يافت- چنان که روزگار ما گواه آن است.
در نُهمين سالگرد درگذشت شاعر بزرگ ايران و جهان، در دوم مرداد ۱۳۸۸ همراه با ديگر دوستداران شاملو در ساعت پنج عصر بر مزارش گرد می آييم و ياد جاويدش را گرامی می داريم.

کانون نويسندگان ايران
۳۰/۵/۸۸

 

+   پنجشنبه 1 مرداد1388/  8:3  /  حسین  | 

تردیدی دیگر

در زمانه ي غريبي كه همه چيز از هنر و ورزش گرفته تا صنعت و دانش در اين ديار كهن به شدت سياسي مي نمايد، تو را نيز گزيري نيست...

ترديدي دهشت ناك بر ذهن ؛ و گلوله و زندان به عقوبت آن را تاب مي آورديم كه ...

ناگهان دوباره قصه ي پر غصه ي سقوط مرگ بار و مشكوك توپولوف...مرور شرح ماجرا ، تحليل ها و تصاوير دردناك ...  عدم ارسال هيچ پيامي مبني بر وجود مشكل از سوي كابين خلبان، فاصله ي زماني بسيار اندك و نامعقول ميان زمان بروز مشكل و سقوط، شدت حادثه و تكه تكه شدن هاي ريز ريز انسان ها ، جابجايي پست هاي سازماني در روز قبل از حادثه، ناپديد شدن آقاي بسيار پر مدعاي به اصطلاح وزير راه در اين روزها ، مقايسه ميزان پوشش اين خبر از سوي رسانه ي ميلي با خبر ... و بي شمار تناقض هاي ديگر كه رژه مي روند در ذهن ...  ترديدي ديگر ...نكند كه جان انسان ها هدف قرار گرفته شده باشد براي مقاصد پليد غير انساني و سياسي...خداي من...

خداي مهربان من ! "ندا"  ي " سهراب" را مي شنوي؟...مردم سرزمين ام  مي خواهند از اين همه ترديد خانمان سوز رهايي يابند. ياري شان كن ...

 

پ.ن 1:  جمعه ها هم مي تواند سبز باشد ...جمعه ها هم مي تواند مردمي باشد...جمعه ها هم مي تواند مال ما باشد...

+   شنبه 27 تیر1388/  12:7  /  حسین  | 

درد ٍ مشترک

آنچه به ديد مي‌آيد و
آنچه به ديده مي‌گذرد.
 

آن‌جا که سپاهيان
 
 
  مشق ِ قتال مي‌کنند
 
گستره‌ی چمني مي‌تواند باشد،
 

و کودکان
 
 
  رنگين‌کماني
 
رقصنده و
 
 
  پُرفرياد.
 

 


 

 

اما آن
 

که در برابر ِ فرمان ِ واپسين
 
 
  لبخند مي‌گشايد،
 
تنها
 

مي‌تواند
 
 
  لبخندی باشد
 
در برابر "ِ آتش"!
 
«احمد شاملو»
 
هفته های غریبی را فراپشت نهادیم ، دل گرفته و غم گین...دست ودل به نوشتن نمی رود... خسته و نفس بشکسته تنها به این می اندیشم که چه شور و شوقی بود سراسر شهر را روزهای حول و حوش بیست خرداد و به ناگاه همه چیز در هم پیچید...راستی را ما به مرگ و گلوله رآی نداده بودیم، ما به خون و آتش رآی نداده بودیم، ما به دروغ و شک رآی نداده بودیم...ما جنگلی سبز بودیم و هستیم سرشار تپش های شور زنده گی ... ۲۵ خرداد را به یاد آور :با حضور سبز خویش در سیل میلیونی غریبه هایی که دیگر آشناترین آشنایان شده بودند، دردی مشترک را در سکوت فریاد کردیم... ما را چه باک که برخی از دریچه ی نگاه تنگ خویش خس و خاشاک نامیدند مان و اوباش و آشوبگر خطاب مان کردند ... سنگ فرش های خیابان های شهر از خون دوستان ما رنگین شد...جمعی از هم نوعان و یاران مان به بند کشیده شدند تا داستانی از اعتراف های نخ نما دوباره پدیدار آید... دوستان به خون غلتیده ! داغ دار شماییم، یادتان همیشه با ماست...یاران دربند ! پس از اعتراف هم دوست تان داریم...با این همه به امید زنده ایم و امید رساترین اعتراض ماست...

بخشی از بیانیه ی دهم تیر ماه مهندس میر حسین موسوی:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.» 

+   شنبه 13 تیر1388/  9:32  /  حسین  | 

گزارش- بامداد

حمالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند.

_ تکبير برادران!


هم‌سرايان وحدت
با حنجره‌های بی‌اعتقادی
حماسه‌های ايمان خواندند.

_ تکبير برادران!


کودکان شکوفه
افسانه‌ی دوزخ را تجربه کردند.

_ تکبير برادران!


*****


ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آورده‌ايم.
هيچ‌کس برادر خطاب‌مان نکرد
و به تشجيع ما تکبيری بر نياورد.

تنهايی را تاب آورده‌ايم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
می‌تپيم.

+   جمعه 5 تیر1388/  22:53  /  حسین  | 

دريغا ايران

دريغا ايران

دريغا تو و من

...

نفرين بر اين دروغ، دروغٍ هراس ناك

و

ديگر هيچ

+   یکشنبه 24 خرداد1388/  9:3  /  حسین  | 

اندیشه ای سبز برای یک انتخاب

1-وقاحت و دروغ را نمي پسندم. هوچي گري و عوام فريبي را دوست نمي دارم.مي خواهم از مرداب نجات يابم. به كسي راي مي دهم كه اين قطار را به مسير تعادل بكشاند، اندكي حتا...

2-مي دانم  او كه برمي گزينم اش، آينه ي تمام نماي روياها و انتظار هامان نيست. هم سو با دغدغه ي برخي دوستان مي دانم كه نباید او كاريزما شود، قرار نبوده و نيست كه قهرمان ملي نام گيرد و همان اشتباه ها تكرار شود كه 12 سال پيش؛ آن زمان گمان مي برديم پس از دوم خرداد قرار است جهان شبيه روياهامان شودكه ديديم نشد و سرخورده گشتيم؛ گيرم كه از ياد برده بوديم در چارچوب كدامين نظام اين را مي خواهيم. امروز از آن نگاه آرمان گرايانه به نگاهي واقع گرايانه رسيده ايم كه البته اين نگاه ، حاصل لمس شرايط 4 سال گذشته است.

بنابر اين

"چندان دخيل مبند كه بخشكانيم از شرم ناتواني خويش

درخت معجزه نيستم

تنها

يكي درختم..."

و با دركي روشن از شرايط موجود ، تنها به وزش نسيمي دلخوشيم ؛ نه طوفاني سهمگين. كاش توان مان باشد تا نگاه مطلق خويش را به كناري نهيم و همه چيز را سياه و سپيد ننگريم و بياموزيم كه در دنياي نسبي اي مي زي ايم كه پديده هايش خاكستري اند.كاش بتوانيم  شكيبا باشيم در مسير تحقق روياهامان...

3-آن سوي ميدان لشكري فراهم شده گسترده براي ماندن و تداوم روش هاي نا پسند ؛ و به هر حيلتي چنگ زده مي شود براي كسب راي توده ها ، البته به مدد امدادهاي غيبي و غير غيبي.

در اين سو ما بايد با هم باشيم  با انديشه اي سبز براي تغيير ايران. مي دانيم كه اختلاف در افكار و ديدگاه ها هماره وجود دارد كه تحمل بايدش، مگر مشق دموكراسي جز اين است. امروز براي دست يابي به هدف والاتر و اساسي و براي آن كه دوباره افسوس را مجال پيدايش ندهيم، با هم باشيم. امروز ، روز رويارويي حاميان مير و شيخ نيست. انتقاد هامان بماند براي بعد.

4-تلاش اين روزهاي ما بايستي در متقاعد نمودن آنها باشد كه نمي خواهند بيايند. بر اين باورم كه خاموشي امروز، ياري رساندن به تداوم تاريكي ست. هر كس به قدر توان خويش بكوشد براي روشن نمودن خاموش ها.

خرسند مي شوم اگر خامو ش ها راه حل مناسب و عملي ارائه نمايند براي اين موضوع ، ورنه نشستن به انتظار تقدير و "هر چه بادا باد" ، شايسته ي انديشه ي انساني نيست.

5- 22 خرداد با هم خواهيم بود با انديشه اي سبز براي تغيير ايران.

+   شنبه 16 خرداد1388/  14:14  /  حسین  | 

آخرٍ بازی- بامداد

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بي‌هنگام ِ خويش.
 

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.
 

سربازان
شکسته گذشتند،
 

خسته
 
 
  بر اسبان ِ تشريح،
 

و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری
 

نگون‌سار
 
 
  بر نيزه‌های‌شان.
 

 

تو را چه سود
 
 
  فخر به فلک بَر
 
 
  فروختن
 
هنگامي که
 
 
  هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟
 
تو را چه سود از باغ و درخت
 

که با ياس‌ها
 
 
  به داس سخن گفته‌ای.
 

آن‌جا که قدم برنهاده باشي
 

گياه
 
 
  از رُستن تن مي‌زند
 

چرا که تو
 

تقوای خاک و آب را
 
 
  هرگز
 

باور نداشتي.
 

 
فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بي‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
 

که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان
 
 
  بازمي‌آمدند.
 

باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
 

هنوز از سجاده‌ها
 
 
 

سر برنگرفته‌اند!
 

+   چهارشنبه 6 خرداد1388/  9:40  /  حسین  | 

شکاف (بامداد)

زاده شدن
برنيزه ی تاريك
همچون  ميلادِ گشاده ی زخمي .
سِفْرِ يگانه ی فرصت را
                                  سراسر
در سلسله پيمودن.
برشعله ی خويش
                          سوختن

تاجرقه ی واپسين،
برشعله ی حرمتي
كه درخاكِ راهش
                           يافته اند

بردگان
           اين چنين اند.

اين چنين سرخ و لوند
برخار بوته ی خون
                           شكفتن

وين چنين گردن فراز
برتازيانه زارِ تحقير
                           گذشتن

وراه را تاغايتِ نفرت

                                   بريدن.-

آه ،‌ازكه سخن مي گويم؟
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگِ‌ خود آگاه هان اند.

+   چهارشنبه 9 اردیبهشت1388/  13:57  /  حسین  | 

شادباشٍ نوروزی

                         پرده بگردان و بزن ساز نـــــــــو

                                                              هين كه رسيــــد از فلك آواز نو

                             تازه و خندان نشود گوش و هوش 

                          تا ز خــــرد در نرســــــد راز نو

                        بر جه ساقي طرب آغـــــــــــاز كن

                                                              وز مي كــــهنه بنه آغـــــــاز نو

                        چون نكنم ناز كه پنهــــــــان و فاش

                                                             مي رسدم خلــــعت و اعــــزاز نو

                        پر همايي بگــــــــــــــــــشا در وفا

                                                            بر ســــر عشاق به پــــــــرواز نو

                       بس كن كين گفت ِ تو نسبت به عشق

                                                           جامــــه ي كهنست ز بـــــــــزاز نو

 

+   چهارشنبه 28 اسفند1387/  15:31  /  حسین  | 

برای ستایش... 8 مارچ

 

برای ستایش تو

همین کلمات روزمره کافیست

همین که کجا میروی، دلتنگم

برای ستایش تو

 همین گِل و سنگریزه کافیست

تا از تو بتی بسازم...

" شمس لنگرودی "

 

*** ۸ مارچ ، روز جهاني زن خجسته باد.***

 تاریخچه مختصر روز جهانی زن


ادامه مطلب
+   یکشنبه 18 اسفند1387/  10:1  /  حسین  | 

...

احمد شاملو آنگاه که به رسالت شعر می رسد می گوید:

«درواقع هدف ‏شعر نجات‏ جامعه‏‌ی بشرى‏ست‏ از طريق عشق‏ انسان‏ به ‏انسان از مهلكه‏ئى  ‏كه  سياستچى‌ها به ‏بهانه‌ی ‏انواع و اقسام نظريه‏هاى ‏ايده‏ئولوژيك‏ براى‏ تثبيت‏ قدرت‏هاى‏ فردى‏ يا گروهى‏ پيش‏ پاى ‏جوامع  مختلف‏ حفر مى‏كنند. در حالى‏ كه‏ شاعر،عشقى ‏را تبليغ‏مى‏كند كه‏ در راه‏اش از جان ‏مى‌توان ‏گذشت‏ ، ‏سياستچى‏ اول ‏چيزى ‏كه‏ جلو جامعه ‏علم ‏مى‏كند يك‏ دشمن‏ نابكار فرضى است‏ كه ‏سرش‏ را بايد به ‏سنگ‏ تفرقه ‏كوبيد. گرگى براى ‏گله ‏مى‏تراشد تا مقام ‏چوپانى‏ خودش‏ را توجيه‏ كند.»

  و یا:

 «شعر و سیاست کجا به هم می‌رسند؟ متقابلا بر سر نعش یکدیگر!»

همین.

+   چهارشنبه 30 بهمن1387/  23:40  /  حسین  | 

تساوی


...

تساوی را چنين بنوشت:

 «يک با يک برابر است»

...

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:

«يک با يک برابر نيست»

خسرو گلسرخی


ادامه مطلب
+   جمعه 13 دی1387/  12:26  /  حسین  | 

چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟

برتراند راسل :

برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمیدارد...


ادامه مطلب
+   چهارشنبه 4 دی1387/  21:52  /  حسین  | 

یک خاطره

دوست عزيزي در جايي خاطره اي آورده  كه : ...


ادامه مطلب
+   یکشنبه 17 آذر1387/  12:59  /  حسین  | 

قلعه ی حیوانات

 All animals are equal,but

some animals are more equal than others

+   یکشنبه 3 آذر1387/  8:16  /  حسین  | 

دلم می سوزد از باغی که ...

 مردي به دربار خان زند مي رود  و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريم خان را ملاقات كند...

ادامه مطلب
+   چهارشنبه 22 آبان1387/  7:37  /  حسین  | 

به فرزندم بیاموزید

نامه آبراهام لينكن به معلم فرزندش

 

 

به پسرم اينگونه درس بدهيد:
او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان درست کاری هم وجود دارد.

به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند.

اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد...

 


ادامه مطلب
+   شنبه 9 شهریور1387/  11:41  /  حسین  | 

همسفر همیشه ی عشق

 

رفتیم و نشستیم

خواندیم وگریستیم

بعد یکصدا شدیم

هم آوازو هم بغض وهم گریه

هم نفس برای باز تا همیشه باهم بودن

برای یک قدم زدن رفیقانه

برای یک سلام نگفته

برای یک خلوت دل خاص

 برای یک دل سیر گریه کردن...

برای همسفر همیشه ی عشق ...باران!

باری ای عشق

اکنون واینجا...

نشانی خانه ات کجاست؟!

 

 *** «هامون» سینمای ایران رفت ، او که به تعداد نقش هایش در دل های ما تکثیر شده است.***

+   دوشنبه 31 تیر1387/  14:13  /  حسین  | 

استواريٍ امنٍ زمين

پس از سفرهای بسیار

و عبور از فراز و فرود امواجٍ این دریای طوفان خیز

برآنم که در كنار تو لنگر افكنم  

بادبان برچینم  

پارو وانهم

سكان رها كنم

به خلوتٍ لنگرگاهت درآیم  

و در كنارت پهلو گیرم  

آغوشت را باز یابم : 

                                      استواریٍ امنٍ زمین را

                                            زیر پای خویش

+   یکشنبه 19 خرداد1387/  10:1  /  حسین  | 

سکوت ( مارگوت بیگل)

دلتنگی‌هايِ آدمي را باد ترانه‌اي می‌خواند

 
روياهايش را آسمانِ پر ستاره ناديده می‌گيرد

 
و هر دانه برفي ـ به اشكي نريخته مي ماند

 

  سكوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حركاتِ ناكرده

اعتراف به عشق‌هاي نهان

و شگفتی‌هاي بر زبان نيامده ...

 

در اين سكوت ، حقيقتِ   ما   نهفته‌ است 
     

 حقيقت تو و من

...

+   دوشنبه 6 خرداد1387/  14:3  /  حسین  | 

افقٍ روشن( بامداد)

*به مسافر نازنین* 

روزي ما دوباره کبوترهاي ِمان را پيدا خواهيم کرد
و مهرباني دست ِ زيبائي را خواهد گرفت.




روزي که کم‌ترين سرود

 

 

بوسه است

و هر انسان
براي ِ هر انسان
برادري‌ست.
روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندند

قفل

 

 

افسانه‌ئي‌ست

و قلب
براي ِ زنده‌گي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطر ِ آخرين حرف دنبال ِ سخن نگردي.


روزي که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گي‌ست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم.


روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست
تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.


روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.


روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...




و من آن روز را انتظار مي‌کشم
حتا روزي
که ديگر
نباشم.

+   جمعه 30 فروردین1387/  4:12  /  حسین  | 

پیشکش به نازنین هم راهٍ همیشه

مرا تو بی سببی نیستی

به راستی صلت کدام قصیده ای

                                   ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب                 از دریچه ی تاریک.

 

کلام از نگاه تو شکل می گیرد                       

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی.

**

پس پشت مردمکانت              

فریاد کدام زندانی ست

که آزادی را به لبان برآماسیده                            

گل سرخی پرتاب می کند

ورنه          این ستاره بازی                  

حاشا          چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود                      

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی.

**

و دلت                     کبوتر آشتی ست

در خون تپیده            به بام تلخ

با این همه   چه والا     چه بلند       پرواز می کنی.

+   پنجشنبه 25 بهمن1386/  14:42  /  حسین  | 

زندگی

شگفت انگيزي زندگي با آگاهي به ناپايداري اش

در جرات تو شدن

در شجاعت من شدن

در شهامت شادي شدن

در روح شوخي

در شادي بي پايان خنده

در قدرت تحمل درد نهفته است.

+   چهارشنبه 10 بهمن1386/  9:20  /  حسین  | 

قصه‌ی دخترای ننه دريا

قصه‌ی دخترای ننه دريا

يکي بود يکي نبود.
جز خدا هيچ‌چي نبود
زير ِ اين تاق ِ کبود،

نه ستاره

 

 

نه سرود.

عموصحرا، تُپُلي
با دو تا لُپ ِ گُلي
پا و دست‌اِش کوچولو
ريش و روح‌اِش دوقلو
چپق‌اِش خالي و سرد
دلک‌اِش درياي ِ درد،
دَر ِ باغو بسّه بود
دَم ِ باغ نشسّه بود:


«ــ عموصحرا! پسرات کو؟»

«ــ لب ِ دريان پسرام.

دختراي ِ ننه‌دريارو خاطرخوان پسرام.
طفليا، تنگ ِ غلاغ‌پر، پاکشون
خسته و مرده، ميان
از سر ِ مزرعه‌شون.
تن ِشون خسّه‌ي ِ کار
دل ِشون مُرده‌ي ِ زار
دسّاشون پينه‌تَرَک
لباساشون نمدک
پاهاشون لُخت و پتي
کج‌کلاشون نمدي،
مي‌شينن با دل ِ تنگ
لب ِ دريا سر ِ سنگ.


طفليا شب تا سحر گريه‌کنون
خوابو از چشم ِ به‌دردوخته‌شون پس مي‌رونن
توي ِ درياي ِ نمور
مي‌ريزن اشکاي ِ شور
مي‌خونن ــ آخ که چه دل‌دوز و چه دل‌سوز مي‌خونن! ــ:


«ــ دختراي ِ ننه‌دريا! کومه‌مون سرد و سياس
چش ِ اميد ِمون اول به خدا، بعد به شماس.


کوره‌ها سرد شدن
سبزه‌ها زرد شدن
خنده‌ها درد شدن.


از سر ِ تپه، شبا
شيهه‌ي ِ اسباي ِ گاري نمياد،
از دل ِ بيشه، غروب
چهچه ِ سار و قناري نمياد،


ديگه از شهر ِ سرود
تک‌سواري نمياد.


ديگه مهتاب نمياد
کرم ِ شب‌تاب نمياد.
برکت از کومه رفت
رستم از شانومه رفت:
تو هوا وقتي که برق مي‌جّه و بارون مي‌کنه
کمون ِ رنگه‌به‌رنگ‌اِش ديگه بيرون نمياد،
رو زمين وقتي که ديب دنيارو پُرخون مي‌کنه
سوار ِ رخش ِ قشنگ‌اِش ديگه ميدون نمياد.


شبا شب نيس ديگه، يخ‌دون ِ غمه
عنکبوتاي ِ سيا شب تو هوا تار مي‌تنه.


ديگه شب مرواري‌دوزون نمي‌شه
آسمون مثل ِ قديم شب‌ها چراغون نمي‌شه.


غصه‌ي ِ کوچيک ِ سردي مث ِ اشک ــ
جاي ِ هر ستاره سوسو مي‌زنه،
سر ِ هر شاخه‌ي ِ خشک
از سحر تا دل ِ شب جغده که هوهو مي‌زنه.


دلا از غصه سياس
آخه پس خونه‌ي ِ خورشيد کجاس؟


قفله؟ وازش مي‌کنيم!
قهره؟ نازش مي‌کنيم!
مي‌کِشيم منت ِشو
مي‌خريم همت ِشو!


مگه زوره؟ به خدا هيچ‌کي به تاريکي‌ي ِ شب تن نمي‌ده
موش ِ کورم که مي‌گن دشمن ِ نوره، به تيغ ِ تاريکي گردن نمي‌ده!


دختراي ِ ننه‌دريا! رو زمين عشق نموند
خيلي وخ پيش باروبنديل ِشو بست خونه تکوند


ديگه دل مثل ِ قديم عاشق و شيدا نمي‌شه
تو کتابم ديگه اون‌جور چيزا پيدا نمي‌شه.


دنيا زندون شده: نه عشق، نه اميد، نه شور،
برهوتي شده دنيا که تا چِش کار مي‌کنه مُرده‌س و گور.


نه اميدي ــ چه اميدي؟ به‌خدا حيف ِ اميد! ــ
نه چراغي ــ چه چراغي؟ چيز ِ خوبي مي‌شه ديد؟ ــ
نه سلامي ــ چه سلامي؟ همه خون‌تشنه‌ي ِ هم! ــ
نه نشاطي ــ چه نشاطي؟ مگه راه‌اِش مي‌ده غم؟ ــ:


داش آکل، مرد ِ لوتي،
ته خندق تو قوتي!
توي ِ باغ ِ بي‌بي‌جون
جم‌جمک، بلگ ِ خزون!


ديگه دِه مثل ِ قديم نيس که از آب دُر مي‌گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر مي‌گرفت:

آب به چشمه! حالا رعيت سر ِ آب خون‌مي‌کنه
واسه چار چيکه‌ي ِ آب، چل‌تارو بي‌جون مي‌کنه.
نعشا مي‌گندن و مي‌پوسن و شالي مي‌سوزه
پاي ِ دار، قاتل ِ بي‌چاره همون‌جور تو هوا چِش مي‌دوزه


ــ «چي مي‌جوره تو هوا؟
رفته تو فکر ِ خدا؟...»


ــ «نه برادر! تو نخ ِ ابره که بارون بزنه
شالي از خشکي درآد، پوک ِ نشا دون بزنه:
اگه بارون بزنه!
آخ! اگه بارون بزنه!».


دخترايِ ننه‌دريا! دل ِمون سرد و سياس
چِش ِ اميدمون اول به خدا بعد به شماس.


اَزَتون پوست ِ پيازي نمي‌خايم
خود ِتون بس ِمونين، بقچه‌جاهازي نمي‌خايم.


چادر ِ يزدي و پاچين نداريم
زير ِ پامون حصيره، قالي‌چه و قارچين نداريم.


بذارين برکت ِ جادوي ِ شما
دِه ِ ويرونه‌رو آباد کنه

شب‌نم ِ موي ِ شما
جيگر ِ تشنه‌مونو شاد کنه
شادي از بوي ِ شما مَس شه همين‌جا بمونه
غم، بره گريه‌کنون، خونه‌ي ِ غم جابمونه...»




پسراي ِ عموصحرا، لب ِ درياي ِ کبود
زير ِ ابر و مه و دود
شبو از راز ِ سيا پُرمي‌کنن،
توي ِ درياي ِ نمور
مي‌ريزن اشکاي ِ شور
کاسه‌ي ِ دريارو پُردُر مي‌کنن.


دختراي ِ ننه‌دريا، تَه ِ آب
مي‌شينن مست و خراب.


نيمه‌عُريون تن ِشون
خزه‌ها پيرهن ِشون
تن ِشون هُرم ِ سراب
خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب
لب ِشون تُنگ ِ نمک
وصل ِشون خنده‌ي ِ شک
دل ِشون درياي ِ خون،
پاي ِ ديفار ِ خزه
مي‌خ��نن ضجه‌کنون:


«ــ پسراي ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات
صدتا هجرون واسه يه وصل ِ شما خمس و زکات!
دريا از اشک ِ شما شور شد و رفت
بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت.
راز ِ عشقو سر ِ صحرا نريزين
اشک ِتون شوره، تو دريا نريزين!
اگه آب شور بشه، دريا به زمين دَس نمي‌ده
ننه‌دريام ديگه مارو به شما پس نمي‌ده.
ديگه اون‌وخ تا قيامت دل ِ ما گنج ِ غمه
اگه تا عمر داريم گريه کنيم، باز کمه.
پرده زنبوري‌ي ِ دريا مي‌شه بُرج ِ غم ِمون
عشق ِتون دق مي‌شه، تا حشر مي‌شه هم‌دَم ِمون!»




مگه ديفار ِ خزه موش نداره؟
مگه موش گوش نداره؟ ــ


موش ِ ديفار، ننه‌دريا رو خبردار مي‌کنه:
ننه‌دريا، کج و کوج
بددل و لوس و لجوج،
جادو در کار مي‌کنه. ــ
تا صداشون نرسه
لب ِ درياي ِ خزه،
از لج‌اِش، غيه‌کشون ابرارو بيدار مي‌کنه:


اسباي ِ ابر ِ سيا
تو هوا شيهه‌کشون،
بشکه‌ي ِ خالي‌ي ِ رعد
روي ِ بوم ِ آسمون.
آسمون، غرومب‌غرومب!
طبل ِ آتيش، دودودومب!
نعره‌ي ِ موج ِ بلا
مي‌ره تا عرش ِ خدا;
صخره‌ها از خوشي فرياد مي‌زنن.
دخترا از دل ِ آب داد مي‌زنن:


«ــ پسراي ِ عموصحرا!
دل ِ ما پيش ِ شماس.
نکنه فکر کنين
حقه زير ِ سر ِ ماس:
ننه‌درياي ِ حسود
کرده اين آتش و دود!»



پسرا، حيف! که جز نعره و دل‌ريسه‌ي ِ باد
هيچ صداي ِ ديگه‌ئي
به گوشاشون نمياد! ــ
غم ِشون سنگ ِ صبور
کج‌کلاشون نمدک
نگاشون خسته و دور
دل ِشون غصه‌تَرَک،
تو سياهي، سوت و کور
گوش مي‌دن به موج ِ سرد
مي‌ريزن اشکاي ِ شور
توي ِ درياي ِ نمور...




جُم جُمَک برق ِ بلا
طبل ِ آتيش تو هوا!
خيزخيزک موج ِ عبوس
تا دَم ِ عرش ِ خدا!
نه ستاره نه سرود
لب ِ درياي ِ حسود،
زير ِ اين تاق ِ کبود
جز خدا هيچ‌چي نبود
جز خدا هيچ‌چي نبود!

***

(در سنین مدرسه بودم که برای نخستین بار قصه ی دخترای ننه دریا رو شنیدم و بعد خواندم و در هر دوبار اشک بود که پهنای صورتم را نوازش می داد و پس از آن شوق عجیبی یافتم برای خواندن شعر های دیگری از شاعر قصه ی دخترای ننه دریا...)

+   شنبه 22 دی1386/  11:42  /  حسین  | 

با بامداد به بهانه ی سالروز میلادش

Today is Shamlou's Birthday

************************************

 

· In This Dead end

 

 

They smell your breath.
You better not have said, "I love you."
They smell your heart.
These are strange times, darling...
And they flog
love
at the roadblock.
We had better hide love in the closet...
In this crooked dead end and twisting chill,
they feed the fire
with the kindling of song and poetry.
Do not risk a thought.
These are strange times, darling...
He who knocks on the door at midnight
has come to kill the light.
We had better hide light in the closet...
Those there are butchers
stationed at the crossroads
with bloody clubs and cleavers.
These are strange times, darling...
And they excise smiles from lips
and songs from mouths.
We had better hide joy in the closet...
Canaries barbecued
on a fire of lilies and jasmine,
these are strange times, darling...
Satan drunk with victory
sits at our funeral feast.
We had better hide God in the closet.

 

 

Ahmad  Shamlou

+   چهارشنبه 21 آذر1386/  16:18  /  حسین  | 

برای زخمٍ قلبت ای بامدادٍ خسته ی ايران

                     

برای زخمِ قلبت ای بامدادِ خسته ی ايران


همين روزها بود که شهر بامدادش را از دست داد.جمعيت از جلوی بيمارستان ايرانمهر راه افتادند ، بر دستشان تابلوهائی و بر هر کدام تکه ای شعری از او تا به امامزاده طاهر رسيدند . و وقتی صدايش از بلندگو پخش شد، انگار داشت با همان لب پائين فرو افتاده نگاهی به رندی می کرد همه را. کم نيست که هفتمين سالگرد كوچ بامداد ماست. احمد شاملو، حرمت شعر پارسی.آن كه کلمه بی او يتيم شد. اما مي دانم كه شاملو لای کلمات شعرش می ماند براي هميشه.

 

                                

            

  

بخشي از نگاشته ي مسعود بهنود در مرداد 79 :
سی و چهار سالی می گذرد، يک عمرست. برای فروغ سوگواره ای نوشته بودم. خواندی و بر صفحه اثری نهادی و رضايتت را چنين گفتی: يکی هم برای من بنويس. يا نه، گفتی برای من هم بنويس. نمی شد به تو گفت خدا نکند. در دلم گفتم. گفتی معلومه خيلی دلت گرفته. می خواستی بگويی وقتی دلت می گيرد بد نمی نويسی. گفتم آره حيف شد فروغ.

آخر بار در بيمارستان ديدمت. خوابيده بودی. نه اما بيدار بودی مثل هميشه. هيچ وقت در عمرت به راستی نخفتی. ناله می کردی. آيدا مانند هميشه بالای سرت بود. از اين دنده به آن دنده شدی. در رنج بودی پيدا بود. آيدا صدايت کرد: احمدم... مسعود آمده است بلند شو به او بگو اين سه زن را خواندی چی گفتی... از اين دنده به آن دنده شدی . لبانم را گاز گرفتم نه برای اين که بغضم را فروخورم، فکری از سرم گذشت. فروخوردمش. به ياد آن حرف افتاده بودم بعد سی و چهار سال. که گفتی يکی هم برای من بنويس. لب گزيدم از تصور اين واقعيت تلخ تر از زهر که داشت چهره می نمود. دست کشيدم به موهايت آرام. همان بود که از سی سال پيش. پله پله و پر پشت. درد می کشيدی. آه می کشيدم در پنهان.

از پله های بيمارستان ايرانمهر که آمدم پائين، بغض را رها کردم. نه برای خاطره هايم که محو نمی شوند، بل به بزرگيت گريستم و به ناگفته ها و ناننوشته هائی که از آن خلقی محروم ماند. به زخم ديرپای قلبت. به کلمه که بی تو يتيم می شود. به شهر که بی تو حبس است محبوس می شود.

 

از آن روز تا روزی که سپان تلفن کرد و پيام محمود دولت آبادی را داد، در انتظار موذی و دردآوری بودم بيش تر روزها به يادت، شب ها در خواب می ديدمت.

 

...

در خواب ديدمت هنوز بغض نخستين خاطره را در گلو داری. اين از بازی روزگار بود که درد آن سرباز را سال ها بر دوش کشيدی، برگردنی که انگار همواره کسی بر آن نشسته بود و تو درازکش روی تخت شلاق. پايت بريدند پايی که يکی انگار بر آن نشسته بود هميشه. و چون به آستانه رسيدی، خاضع و شکرگزار، سر فرود آوردی که در کوتاه بود.

آن سال ها که آوازه در افتاد که تو را در جمع نامزدان جايزه نوبل نشانده اند، يکی آن خطابه را که بايد خوانده می شد در علت گزينش تو، در لوموند نوشت" سخن از مردی است که همه عمر را از بزرگی انسان، از عشق، از آزادی سروده است" و در آن خطابه نکته ای جا مانده بود به باورم. اين جوان ماندن و تازگی هميشه . غريب حکايتی است اين که لحظه ای در وجودت کهنگی راهی نيافت. پير شدی کهنه نشدی. بامداد صادق بودی خسته شدی، اما نمردی.

ای الف .بامدادِ شعر بزرگ زمانه ما، بی تو کلمه يتيم شد. اين زبان که چنان به زيبائيش باور داشتی، به سروده هايت زندگی گرفت. حالا آن هزاران تن که آمده بودند تا پيکر درد کشيده ات را بدرقه کنند، با زخم دلت آشنا بودند. نديدی بر صفحه ای يکی نوشته بود " پريای نازنين چتونه زار می زنين" زار و زار می زدن پريا. مث ابرای بهار گريه می کردن پريا.

جادوانگی ارزانی تو باد که شايسته اش بودی و بی گمانم که نسل ها در واژه های تو رازی را جست و جو خواهند کرد و تو را به ساليان خواهند خواند. حتی اگر هنوز به راز آن هزاران صفحه فرهنگ کوچه های اين ديار دست نيافته باشند که تا آخرين دم بر سر آن بودی و حالا چون باری گرامی مانده است برای آيدا که در هر برگش يادی از تو می جويد و می بيند.

 

بگذار شبکوران از درد بميرند و از حسد. شاملو نامی است که از روزگاران ما به تاريخ نثار شد. از يک قرن، قرنی که او در آن زيست اگر دو نام ايرانی در خاطره تاريخ بماند يکی احمد شاملوست و از همه آن ها که بی قرار و بی تاب عنايت تاريخ بودند، آيندگان نامی نخواهند برد و اين اجر آن همه صبر و ثباتی کسی است که چراغش در اين خانه می سوخت.

به سوگ تو اين دفتر بستم، گريان و ملتمس.

 

+   سه شنبه 2 مرداد1386/  14:26  /  حسین  | 

اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست
 

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود. 

قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...

 

من درد ِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.


دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد


زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.

***

بارانی تو                    خشکیِ کویر را

رویایی تو                   خیالِ یکی کودک را

دوست دارد:

عاشق             رویا را

باران                دریا را

انسان              هوا را

من                   ... 

+   پنجشنبه 28 تیر1386/  16:27  /  حسین  | 

اي رونقِ بستانِ من

مولانا

سروِ خرامانِ مني اي رونقِ بستانِ من

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سروِ خرامان منی 
 ای رونقِ بستان من

چون می روی بی‌من مرو ، ای جانِ جان بی‌تن مرو
وز چشمِ من بیرون مشو ای شعله ی تابانِ من

هفت آسمان را بردرم  وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من

تا آمدی اندر برم   شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دینِ من ، وی رویِ تو ایمانِ من

بی‌پا و سر کردی مرا ، بی‌خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ   ای یوسفِ کنعان من

از لطفِ تو چو جان شدم   وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهان شده در هستی پنهانِ من

گل جامه در از دست تو ، ای چشم نرگس مست تو
ای شاخه‌ها آبست تو ، ای باغِ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی  یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمانِ من

جانم چو ذره در هوا   چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا  ، ای اصل چار ارکان من

+   چهارشنبه 20 تیر1386/  9:30  /  حسین  | 

ظلمات ِ مطلق ِ نابينايي

«بامداد»
 
ظلمات ِ مطلق ِ نابينايي.
احساس ِ مرگ‌زای تنهايي.
 

 
«ــ چه ساعتي‌ست؟ (از ذهن‌ات مي‌گذرد)
چه روزی
چه ماهي
از چه سال ِ کدام قرن ِ کدام تاريخ ِ کدام سياره؟»

 

تک‌سُرفه‌يي ناگاه
تنگ از کنار ِ تو.

 

آه، احساس ِ رهايي‌بخش ِ هم‌چراغي!
 
 
+   سه شنبه 19 تیر1386/  15:22  /  حسین  | 

جشنٍ تیرگان گرامی باد

"با يادي از سياوش كسرايي "

 

داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ

 

 

روايت است كه در زمان پادشاهي منوچهر،پس از در گذشتن سپاه افراسياب از واپسين باروها و پيشروي در خاك ايران، قرارآشتي بر اين نهاده شد كه از سوي سپاه ايران ،تيري رها گردد تا كه مرز ايران و توران را بنماياند.

 

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان ، آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟

 

ديگر اميدي به ايران نيست ! كيست كه واپسين تير را رها كند و يك تير مگر تا كجا مي رود؟ شايد يك فرسنگ...شايد...!

همه ي ايران يك فرسنگ؟! پس آن دشت هاي فراخ كه « مهر هزار چشم» نگهبان آن بود چه مي شود؟

 

 

ناگهان خروشي رو به توران، رو به دشمن:

 

منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش، آزمون تلختان را
اینک آماده.

 

در این پیکار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم

 

و آرش، سرزمينش را و همه ي دل بستگي هايش را بدرود گفت و پاي در راه البرز نهاد.

 

به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربارِ پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد.

 

 

دلم از مرگ بیزار است
که مرگِ اهرمن خو ، آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است

 

دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرینِ مرگ خواهم کند

کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد.

 

 

«... كمان را تا بناگوش كشيد و خود پاره ، پاره شد و تير از كوه رويان به درخت گردوي بزرگي فرود آمد به مسافت هزار فرسنگ ... .و مردم آن روز را عيد گرفتند...»

 

 

و اهورا مزدا باز هم اين سرزمين را پاييد.

 

و امروز ، من و تو هم آرش هستيم براي نجاتِ فرهنگِ كهن سرزمينِ پارس از...

 

 

«تيرگان» به نشانِ سپاسداري از آرش و جشنِ آزاديِ ايران جاودانه گرامي باد.

***

پ.ن :

در حافظه ی موسیقیِ این سرزمین، چندین ستاره هماره می درخشند؛ بی شک مهستی یکی از آن هاست.

او برای همیشه در دل ها زنده است و طنینِ آوایش بر لب ها جاری.                روانش شاد.

+   چهارشنبه 6 تیر1386/  11:9  /  حسین  | 

پ ر و ا ز

پرواز ، پيمودنِ آسمان است و به آن سوي باران رفتن

ورا را بوسيدن و به فرا رفتن

شكافتن هواي زندگي و كاويدنِ فضاي به چشم نيامدني

پرواز خود را به باد وزان سپردن است و وزيدن

عبور است و از دور به نظر رسيدن

پرواز از بالا ديدن است و از پايين ديده شدن

گذشتن و گرفتار نشدن است

دوست داشتن است و دل نبستن!

پرواز، سبك بال بودن است و نداشتن

پرواز ، ارتباطي عميق است با آنچه در عمق آسمان است

پرواز ، كليد رهايي است...

پرواز، سكوت است وگاه فرياد كشيدن

سكوت است وگاه فرياد كشيدن

 

پ ر و ا ز

 

 

و گزين سروده ي شاملوي يگانه :

 

 

مرگ من سفري نيست،

 

                         هجرتي ست

 

از سرزميني كه دوست نمي داشتم

 

به خاطرِ نامردمان اش.

 

خود آيا از چه هنگام اين چنين

 

آيينِ مردمي

 

                 از دست

 

                         بنهاده ايد؟

 

پر پرواز ندارم

 

               اما

 

دلي دارم و حسرتِ دْرنا ها

 

و به هنگامي كه مر غانِِ مهاجر

 

در درياچه ي ماهتاب

 

                    پارو مي كشند،

 

خوشا رها كردن و رفتن !

 

خوابي ديگر

 

           به مردابي ديگر !

 

خوشا ماندابي ديگر

 

             به ساحلي ديگر

 

                   به دريايي ديگر!

 

خوشا پر كشيدن ، خوشا رهايي ،

 

خوشا اگرنه رها زيستن ،مْردن به رهايي !

 

آه ، اين پرنده

 

در اين قفس تنگ

 

نمي خواند...

+   یکشنبه 27 خرداد1386/  16:43  /  حسین  | 

عاشقانه

«احمد شاملو»
 
آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم

خنياگر ِ غم‌گيني‌ست

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود.


 

هزار کاکُلي شاد
                        
 
                      در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش

در گلوی من.

 

عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود.

 

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم

دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست

که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

 
ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود.

 

هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره‌ی گريان

در تمنای من.

 
عشق را

               ای کاش زبان ِ سخن بود.
+   پنجشنبه 24 خرداد1386/  13:29  /  حسین  | 

...

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان ، فتاده در راهِ یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی

کای بی خبران! راه نه آن است و نه این

***

بحثی ممنوع !!! در ذهنی آشفته:

 

احساس

.

انديشه

..

آزادی

...

 

انسان....

 

چه آمد بر سر نسلِ من، نسلی كه تا دیده گشود، هر چه ديد بحران بود و آشوب و دشمنی (گیرم بر سرِ هيچ!)...

 

وهر چه شنيد تهديد بود و زور و شعار( گیرم خالي از شعور!)...

 

و هر آنچه حس كرد دلهره بود وآشفتگی، دو رویی و سرخوردگی...

 

گو اينكه قرار نبود عطرآرامش را دريابد، خنکایِ نسيمِ اعتماد بر جانش بوزد وطعمِ محبت را بچشد كه اين ها به سرابی بيش نمی ماند در اين برهوتِ بی هويتی...

 

 

احساس ِ اين نسل را مجالی ندادند تا هوايی بخورد...

 

سخن گفتن اش را نفسِ جنايت تعبير كردند وبر بيانِ انديشه اش قفلی سترگ نهادند...

 

دادخواستِ آزادی اش را به پست ترين تمايلات معنا دادند با كيفرخواستی حيوانی در برابرِ او که انسانی بود.

 

دريغ و افسوس!

  

نسلی كه در اين ميان سوخت و خاموش شد...

 

بگذریم...

 

 

نسلِ من

 

از شعارهایِ خالی از شعور

 

خسته است...

 

( به تنگ آمدم از این همه سه نقطه بر انتهایِ نا تمامِ هر کلام...)!

 

و من روزی را مي جويم كه از ميان انبوهِ خاكسترها، نسلی سر بر آرد ققنوس وار

 

تا به هزار زبان سخن گويد و

 

قفل ها را با بوسه ای بگشايد بی رخصت كليد...

 

+   شنبه 12 خرداد1386/  14:44  /  حسین  | 

قناری گفت...

«بامداد»

قناری گفت: ــ کُره‌ی ما
کُره‌ی قفس‌ها با ميله‌های زرين و چينه‌دان ِ چيني.

ماهي‌ سُرخ ِ سفره‌ی هفت‌سين‌اش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
 
  متبلور مي‌شود.

کرکس گفت: ــ سياره‌ی من
سياره‌ی بي‌همتايي که در آن
مرگ
 
  مائده مي‌آفريند.

کوسه گفت: ــ زمين
سفره‌ی برکت‌خيز ِ اقيانوس‌ها.

انسان سخني نگفت
تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستين‌اش از اشک تَر بود.
+   شنبه 5 خرداد1386/  17:38  /  حسین  | 

چيدنِ سپيده دم

 

همچون پرنده كه با شكوه به پرواز در مي آيد ؛
بال مي گشايد و پرواز كنان مي گذرد ؛
مي چرخد و آرام بر هوا مي لغزد ؛
آدمي را نيز هواي پرواز در سر است
تا دور شود ؛ راهش را بيابد
و در آرامش به جستجو پردازد.

همچون پرنده كه بر زمين مي نشيند ؛
بال جمع مي كند ؛ دانه بر مي چيند ؛
به تور صياد و دام خطر مي افتد ؛
آدمي نيز باز مي گردد : آماده
تا خود را به زندگي و تقدير خويش سپارد.

+   سه شنبه 25 اردیبهشت1386/  9:37  /  حسین  | 

ای کاش آب بودم...

«احمد شاملو»
 
ای کاش آب بودم

گر مي‌شد آن باشي که خود مي‌خواهي. ــ

آدمي بودن
 
  حسرتا!
 
  مشکلي‌ست در مرز ِ ناممکن. نمي‌بيني؟

ای کاش آب بودم ــ به خود مي‌گويم ــ

نهالي نازک به درختي گَشن رساندن را
 
  (ــ تا به زخم ِ تبر بر خاک‌اش افکنند

                                                    در آتش سوختن را ؟)

يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی‌

جاودانه بخشيدن

 
  (ــ از آن پيش‌تر که صليبي‌ش آلوده کنند

                                                  به لخته‌لخته‌ی خوني بي‌حاصل؟)

 
يا به سيراب کردن ِ لب‌تشنه‌يي

رضايت ِ خاطری احساس کردن
 
  (ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند

                            در ميداني جوشان از آفتاب و عربده

                            تا به شمشيری گردن‌اش بزنند؟

                            حيرت‌ات را بر نمي‌انگيزد

                            قابيل ِ برادر ِ خود شدن

                            يا جلاد ِ ديگرانديشان؟

                           يا درختي باليده‌ناباليده را

حتا
                           هيمه‌يي انگاشتن بي‌جان؟)
 



مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم


با اين همه کاش ای‌کاش آب مي‌بودم


گر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.

آه

کاش هنوز
 
  به بي‌خبری
 
  قطره‌يي بودم پاک
از نَم‌باری
 
  به کوه‌پايه‌يي

نه در اين اقيانوس ِ کشاکش ِ بي‌داد

سرگشته‌موج ِ بي‌مايه‌يي.
+   شنبه 15 اردیبهشت1386/  17:7  /  حسین  | 

مطالب قدیمی‌تر





Powered by WebGozar