تارهای بيکوک و
کمان ِ باد ِ ولانگار
باران را
گو بيآهنگ ببار!
غبارآلوده، از جهان
تصويری باژگونه در آبگينهی بيقرار
باران را
گو بيمقصود ببار!
لبخند ِ بيصدای صد هزار حباب
در فرار
باران را
گو بهريشخند ببار!
□
چون تارها کشيده و کمانکش ِ باد آزمودهتر شود
و نجوای بيکوک به ملال انجامد،
باران را رها کن و
خاک را بگذار |
|
| |
تا با همه گلويش |
|
| |
سبز بخواند |
باران را اکنون
گو بازیگوشانه ببار!
پی نوشت :
غریب زمانه ای ست که متجاوز به جای آنکه مجازات شود خود مدعی می گردد در تکذیب و خواهان می شود محاکمه ی آنان را که افشا می کنند این جنایت ها را و اعتراض می کنند به آن...
بخوانید روایت درد ناک فرشته قاضی را از زندان تنها به عنوان یک نمونه از خیل جنایت های بی شمار...
+ شنبه 24 مرداد1388/ 13:18  / حسین
|
آقاي حسن نراقی در كتاب "جامعه شناسي خودماني " ضمن یادآوری این مسئله که «حتی تحصیلکرده هایمان خیلی با تاریخ میانه ی خوبی ندارند»، یکی از مهمترین مشکلات جامعه ی ایرانی را بیگانگی با تاریخ می خواند و یادآور میشود که «از هر چیزی بدترش هم وجود دارد»: «وقتی تازی ها با شعار برادری و برابری به ایران متعلق به امپراطور ساسانی و نه متعلق به ایرانی حمله ور شدند، واقعیت ساده ی تاریخی این است که فشارهای هیئت حاکمه با بدبختی ها و نکبت هایی که برای مردم بینوا فراهم کرده بود، زمینه ی خوش باوری را برای باور برادری و برابری اهدایی قوم مهاجم از مدتها قبل فراهم کرده بودند و همینطور شد که تا آمد تفرعن و نژادپرستی و برتری جویی اموی را احساس کند، کارش از کار گذشته بود و چاره ای جز تمکین نداشت. آن وقت مجبور شد حدود دویست و پنجاه سال دست و پا بزند تا بالاخره بتواند راه هایی برای رهایی بیابد».
نراقي با انتقاد از توجه نداشتن ایرانیان به تاریخ حتی نزدیک کشورمان، می نویسد: «ببینید در ایران امروز، هر کس می خواهد شعار قشنگ بدهد و مورد توجه قرار گیرد، بلافاصله به سراغ عدالت می رود، حتی آنهایی که اول کار خود مروّج بی عدالتی ها بودند».
وي با بیان اینکه باید حافظه ی تاریخی داشته باشیم و نباید همه ی مطالب را خودمان تجربه کنیم، به جنگهای ایران و روسیه و عهدنامه های گلستان و ترکمانچای اشاره میکند و از نقش انگلیسی ها می نویسد، اما نقش حضرت خاقان (فتحعلیشاه قاجار) را (و به واقع نقش خودمان را) مهم ترین علت اصلی این ننگها می داند و می نویسد: «... منکر نقش خاقان نمی شود شد که یک تنه برای همه ی کشور تصمیم می گرفت، در حالی که بزرگترین هنرش تزیین ریش بلندش بود و افزایش شمار فرزندان ذکور و اناثش که حتی خودش هم تعداد دقیق آنها را نمی دانست. انگلیسی ها هم وقتی بخواهند اعمال نفوذ کنند حداقل در معامله با آدم با شعور مجبورند یک چیزی بیشتر بدهند و یک کمی کمتر ببرند. نقش و تأثیر اصلی مال خودمان است».
نویسنده «در انتها برای ادای دین و احترام به فرهیختگانی که در زمره ی نخستین دردشناسان این کشور بودند»، شعری را از ملک الشعرای بهار آورده است:
«این دود سیه فام که از بام وطن خاست... از ماست که بر ماست
وین شعله ی سوزان که برآمد ز چپ و راست... از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم... با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست... از ماست که بر ماست
ما کهنه چناریم که از باد ننالیم... بر خاک ببالیم!
لیکن چه کنیم، آتش ما در شکم ماست... از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است... زین قوم شریف است
نه جرم ز عیسی، نه تعدّی ز کلیساست... از ماست که بر ماست
گوییم که بیدار شدیم! این چه خیالی است... بیداری ما چیست؟
بیداری طفلی است که محتاج به لالاست... از ماست که بر ماست»
+ پنجشنبه 15 مرداد1388/ 15:6  / حسین
|
حکایتی از گلستان سعدی:
یکی از شاعران پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند و از ده بیرون کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان به دنبال وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. زمین یخ گرفته بود. عاجز شد. گفت :«این چه حرامزاده مردماناند؛ سنگ را بستهاند و سگ را گشاده!»
...
ادامه مطلب
+ سه شنبه 13 مرداد1388/ 17:22  / حسین
|
+ دوشنبه 12 مرداد1388/ 18:54  / حسین
|
گالیله در دادگاهی عادلانه اعتراف کرد: زمین صاف و مسطح است...
مصدق به جرم کودتا محاکمه شد و چقدر امروز افتخار می کنیم به این بزرگ مرد تاریخ مان...
طاقت بیار رفیق ...
ادامه مطلب
+ یکشنبه 11 مرداد1388/ 3:29  / حسین
|
4۰ روز سپري شده از رويارويي نابرابر ددمنشي و دوربين ، فشنگ و فيس بوك ، تلويزيون و توييتر ؛ يك سوي زور است كه كوركورانه مي تازد با چاشني جهل ، دروغ ، وقاحت ، فريب و خفقان و ديگر سوي هوش است كه آگاهانه مي ايستد مجهز به دانش ، صداقت ، شرافت ، هم دلی و آزاده گي ...
ادامه مطلب
+ پنجشنبه 8 مرداد1388/ 14:52  / حسین
|
اسطوره ی شاملو؛ "غباری طاعونی از آفاق برخاسته است"، مسعود نقرهکار
سی سال پيش در نخستين ماه های استقرار حکومت اسلامی، احمد شاملو، نامدارترين شاعر معاصر ميهن مان "روزهای سياه" و "دوران پر ادباری" را پيش بينی کرده بود که "نهاد تيره" و "غبار طاعونی"اش از همان هنگام آشکار بود. او جسورانه فرياد شد که اين نهاد و غبار: "میکوشد پايههای قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد" و هدف اش "کشتار همه متفکران و آزادانديشان جامعه است" ...
***
...
"کباب قناری
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبیست ، نازنين "
...
شاملوی روشنفکر، شجاع و دريا دل ، چشم در چشم ديکتاتور بزرگ، انکار اين نماد نکبت و جهالت و جنايت شد:
"نمی توانم زيبا نباشم
عشوه ای نباشم در تجلی جاودانه.
چنان زيبايم من
که گذرگاهم را بهاری نا به خويش آذين می کند:
در جهان پيرامنم
هرگز
خون
عريانی جان نيست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
باز
نمی دارد.
چنان زيبايم من
که الله اکبر
وصفی ست ناگزير
که از من می کنی.
زهری بی پاد زهرم در معرض تو.
***
جهان اگر زيباست
مجيز حضور مرا می گويد.
ابلها مردا
عدوی تو نيستم من
انکار توام."
ادامه مطلب
+ سه شنبه 6 مرداد1388/ 1:26  / حسین
|
روزهای سياهی در پيش است. دوران پرادباری كه، گرچه منطقاً عمری دراز نمیتواند داشت، از هم اكنون نهاد تيره ی خود را آشكار كرده است و استقرار سلطه ی خود را بر زمينه یی از نفی دموكراسی، نفی مليت، و نفی دستاوردهای مدنيت و فرهنگ و هنر می جويد.
اينچنين دورانی به ناگزير پايدار نخواهد ماند، و جبر تاريخ، بدون ترديد آن را زيرِ غلتكِ سنگين خويش درهم خواهد كوفت. اما نسلِ ما و نسل آينده، در اين كشاكش اندوهبار، زيانی متحمل خواهد شد كه بی گمان سخت كمرشكن خواهد بود. چرا كه قشريون مطلق زده هر انديشه ی آزادی را دشمن میدارند و كامگاری خود را جز به شرطِ امحاء مطلق فكر و انديشه غيرممكن می شمارند. پس نخستين هدفِ نظامی كه هم اكنون می كوشد پايه های قدرت خود را به ضربِ چماق و دشنه استحكام بخشد و نخستين گامهای خود را با به آتش كشيدن كتابخانه ها و هجوم علنی به هسته های فعال هنری و تجاوز آشكار به مراكز فرهنگی كشور برداشته، كشتار همه ی متفكران و آزادانديشان جامعه است.
اكنون ما در آستانه ی توفانی روبنده ايستاده ايم. بادنماها ناله كنان به حركت درآمده اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می توان به دخمه های سكوت پناه برد، زبان در كام و سر در گريبان كشيد تا توفان بی امان بگذرد. اما رسالت تاريخی روشنفكران، پناه امن جستن را تجويز نمیكند. هر فريادی آگاه كننده است، پس از حنجره های خونين خويش فرياد خواهيم كشيد و حدوث توفان را اعلام خواهيم كرد.
سپاه كفن پوش و روشنفكران متعهد در جنگی نابرابر به ميدان آمده اند. بگذار لطمه یی كه بر اينان وارد می آيد نشانه یی هشداردهنده باشد از هجومی كه تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق های ساكن اين محدوده ی جغرافيائی در معرض آن قرار گرفته است.
(سرمقاله ی كتاب جمعه، سال اول، شماره ی يك، پنجشنبه، 4 مردادماه 1358 ، احمد شاملو)
پ.ن :
بامداد، نه اسطوره است، نه بت. نه به قديس می برد و نه جامه هيچ ايزدی را به تن می کند. اما چنان يگانه است و چنان بی بديل اين حضور، حضور اين غول زيبا، که تا هنوز، بسياران را به بی راهه می برد سلوک او و نقش پر رنگش در لحظه لحظه ی بزنگاه های تاريخی ميهن ما. او شرف روشنفکری ايران بود...
+ یکشنبه 4 مرداد1388/ 8:20  / حسین
|
گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود
پر گوی و یاوه ساز شدی / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی ی تو / اسباب ریشخند شود
هرجا دروغ یافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شود
نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود
سیمین بهبهانی
خرداد ۱٣٨٨
+ جمعه 2 مرداد1388/ 7:40  / حسین
|
بيانيه کانون نويسندگان ايران به مناسبت نهمين سالگردِِ رهایی احمد شاملو
چند دريا اشک میبايد
تا در عزای اردو اردو مرده بگرييم؟
چه مايه نفرت لازم است
تا بر اين دوزخ دوزخ نابهکاری بشوريم؟
نُه سال از خواب ابدی شاعر بزرگ ما گذشت، اما شور و بيداری و اميد در ترانه های رهائی او هم چنان موج می زند و شايد هيچ گاه مانند امروز به ما نزديک نبوده است. شاملو، شاعر آزادی، شاعر آينه ها و روياها، شاعر تعهد به انسان و بيزاری از وَهنی که بر تبار انسان می رود، حضور انسان را بر آفاق روشنِ آگاهی و رهائی، حياتی جاودانی بخشيد. او بود که در دشوارگذرترين گريوه ها و گردنه های خطرخيزْ مردمان را صلا در داد:
من درد مشترکم، مرا فرياد کن!
احمد شاملو در سراسر زندگی پُرفراز و نشيب خود هرگز در برابر ستم کاران و دشمنان آزادی، نه سکوت را برتابيد، نه سرسپردگی را، نه گردن خم کردن در برابر نواله ی ناگزير را. شعر بلند او، «شعری که زندگی است»، جز در ستايش آزادی نبود و هيچ گاه برای خاموشی و فراموشی سروده نشد.
او از هنگام سرودن مرغ دريا در ۱۳۲۶ تا واپسين شعرش در ۱۳۷۸، در همه حال، در زندان و شهر و خانه، با کلامی جادوئی آميزهای غرورآفرين از عشق، دادخواهی، آزادگی و مردمدوستی سر داد. شگفتا که در آخرين قطعهی آخرين شعرِ بهچاپرسيدهاش گفته است: «آنگاه دانستم / که مرگ / پايان نيست.» و شگفتتر آن که در نخستين سرودهاش آورده است که «خاموش باش، مرغ! دمی بگذار/ امواج سرگردان شده بر آب/ کاين خفتگان مرده/ مگر روزی/ فريادشان برآورد از خاک.»
شاملو در کنار سرودن شعر، با دفاعِ عملی از آزادی بيان از طريق انتشار نشرياتی چون خوشه و کتابجمعه از پيشتازان ترويج فرهنگ و ادبيات پيشرو بود. کلام و کردار آزادیخواهانه ی او که بهحق سرمشق و منشِ نسل پُر اميدِ امروز ماست، ما را جز به راه مبارزه برای تحکيم و گسترشِ آزادی بيان و انديشه نمی خواند.
کانون نويسندگان ايران بر اين باور است که گرچه ممکن است چندگاهی آزادی در بندِ حنجره ی خاموشِ روزگار قادر به خواندن نباشد، بی گمان پرندگان قفس شکن اش ... سرانجام آسمانِ چشم به راه خود را باز خواهند يافت- چنان که روزگار ما گواه آن است.
در نُهمين سالگرد درگذشت شاعر بزرگ ايران و جهان، در دوم مرداد ۱۳۸۸ همراه با ديگر دوستداران شاملو در ساعت پنج عصر بر مزارش گرد می آييم و ياد جاويدش را گرامی می داريم.
کانون نويسندگان ايران
۳۰/۵/۸۸
+ پنجشنبه 1 مرداد1388/ 8:3  / حسین
|