تبليغاتX
کیمیای هم راهی

کیمیای هم راهی

مرا تو بی سببی نیستی...

در فراق دستهای تو

تو زيباترين ترانه اي در هجوم خاطرات من

 و من

غريبانه ترين شعرم در فراق دستهاي تو

بي تو از پژمردن هزاران باغ اندوهناكترم

و با تو

چه سبز مي شوند پيچكهاي هزار خاطره آرزوهايم

بيا اي ساده

باز آي مهربان

بيا اي خلاصه هر چه كه هست

بيا اي شراب شبهاي مست

من از توسيراب مي شوم

بي تو از هجرت هزاران پرستو سرگردانترم

و با تو چه گرم مي شود روياي هميشه سرد كاشانه ام

ببار اي هواي هميشه گريستن

ببار اي خفقان هميشه بغض

ببار

من از تكرار اشك تو سبز مي شوم

 

"الدوز - ۷۵ "

 

+   چهارشنبه 22 اسفند1386/  12:44  /  مسافر  | 

کلام عاشقانه

كلام عاشقانه ، كلامي است محو.آن را نه مي توان گفت و نه مي توان شنيد.

وقتي اين كلام گفته يا شنيده مي شود ديگر عشق نيست كه مي رقصد،عشقي است كه استدلال مي كند.به يك قرار داد عاشقانه تبديل مي شود،به جيرجيري عبث.

لااقل يك كار است كه انجام آن با تلفن ممكن نيست و از نظر شما اين ناممكن،تنها لازمه زندگي است:يك نامه عاشقانه.

با تلفن نمي توان يك نامه عاشقانه نوشت.نه به اين دليل كه صدا كافي نيست،برعكس به اين دليل كه صدا زياد است.تنها در انزوا،در نبود نفس و در نبود همه چيز مي توان درباره عشق صحبت كرد.

 

......

و در نهايت

 

عشق صداي فاصله هاست

صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند

نه صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر

+   یکشنبه 19 اسفند1386/  15:14  /  مسافر  | 

کسلم از شما همه مردم

تا تبار فرشتگان شما

از سر كوچه هايتان برسند

تا بيايند محتسب ها تان

حد زنند و حسابتان برسند

من از اين شهر گرد و خاكي تان

رفته ام تا هميشه دور شوم

برسم تا زلال عاطفه ها

سنگ بر سنگ كوه نور شوم

مي روم تا سكوت باشد و بس

مي روم تا دوباره تنهايي

مونس و يار غار من باشد

شايد از دور دست، عاطفه ها

مرحم حال زار من باشد

تا نبينم كه بد نهاداني

روي خورشيد روز مي پوشند

تا نبينم سياه ابراني

همچو ارواح بد نهاد زمين

گرد شهر هميشه مي گردند

شهرهايي كه صبح و شب سردند

مي روم،باز هم نمي گردم

تا بياييد رفته ام زاينجا

دستهاتان زمن شود كوتاه

عصر گاهي سياهگون،ناگاه

مي روم شهرتان از آن شما

اين شما و ستيز معنايي

مي روم پيشواز تنهايي

بوده ام من ميانتان سالي

يك،نه يك عمرمن ميان شما

بين دستانتان وزان بودم

مي وزيدم به هر طرف ،شايد

ليك هرگز نكرده ايد شما

نگهي سوي مردم ديگر

مردمان ديار دورترين

 

كسلم از غروب عاطفه ها

كسلم از نبودن خورشيد

كسلم از گناه وهم انگيز

كسلم از شما همه مردم

از هميشه دعاي خوان بودن

مردن و مرده پرورانيدن

ابر بودن ولي نباريدن

خسته ام از هميشه خوابيدن

ننگ بر مردم،شما مردم!

ننگ بر هرچه بوده ايد شما

ننگ بر زندگي خاكيتان

آسمان و زمين آبيتان

ذكر حمد و ثناي مسخره تان

مردگي،مرده پروراندنتان

ننگ بادا به اصل بودنتان

 

مي روم تا نبينم اينها را

مي روم تا دگر نفس نشوم

شايد آن دور دستها باشد

جاي امني براي ماندن دل

سبزه و جنگل و ماهي و رود

بركه هايي زلال و نور آلود

مردماني صميمي و خونگرم

ابرهايي مثل دشت بزرگ

دشتهايي چون كهكشان تا دور

كهكشاني به وسعت بودن

بودني مثل آب پاك و صبور

آب همرنگ آسمانش

آسمانش كران كران آبي

شامهايش هميشه مهتابي

 

مي روم تا نبينم اينها را

مي روم تا رسم به اوج زمين

تا شوم مثل سپيد مثل هوا

تا شوم جاري از نهاد خودم

برسم انتهاي اين ره دور

همطراز شكوفه،همره نور

مي روم تا دوبار تازه شوم.....

+   دوشنبه 13 اسفند1386/  12:51  /  مسافر  | 

خانه من اينجاست

رنگ آن مهتابي است

آسمانش زيبا

ابرهايش آبي است

خانه ام باغچه اي دارد آكنده زنور

دست بيرحم خزان از آن دور

مي نشينم هر شب

زير آن تاك خموش

هم به آواي نسيم

مي سپارم من گوش

خانه ام باغچه اي دارد كه به هر برگ گياهش

همه شب بوسه زنان باغبان پير است

دل او پاكتر از برگ گل است

و نگاهش آبي است

كار او بي خوابي است

كه مبادا دست يغماگر باد

گلي از باغ خيالش چيند

خانه من اينجاست

روي امواج پر از مهر نسيم

روي شنهاي همين ساحل آرام و صبور

روي آن طاقچه هم، كهنه چراغي است كه او

با تبسمهايش

روشني مي سازد

و كتابي است كه هر صفحه آن

يادگاريست بزرگ

زير پايم فرشي است:

نقش آن نقش ترنج

حاكي از غصه رنج

حاكي از دستاني، كه هزاران دفعه

تار دل، بسته به دار

روي قاليچه آنسوي حياط

مي نشينم شعر"سهراب" براي دل خود مي خوانم:

"زندگي شستن يك بشقاب است،زندگي نبض زمين در ضربان دل ماست"

خانه من اينجاست

زير گسترده آبي سپهر

زير اين طاق بلند

و اگر كودكي از راه رسد

من به او خواهم گفت

"خانه دوست كجاست!....."

 

 

ليلا- 17/12/76

+   پنجشنبه 9 اسفند1386/  12:12  /  مسافر  | 

شبی بی انتها دارم

"شبي بي انتها دارم"

 

ميان بسترم بيدار

گهي مجنون گهي هوشيار

با خود در ستيزم,بي قرارم باز!

 

مي انديشم كه آتش ريخته بر جانم

شراب ناب چشمانش

نگاه پر تمنايش

 

خدايا من چه رسوا گشته ام اكنون

دل من مي تپد در سينه با يادش

و من اكنون مي انديشم:

"مرا مهر سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد

قضاي آسمان اينست و ديگر گون نخواهد شد"

 

خدايا من چه مي گويم

نفسهايم تب آلود است, با خود در ستيزم باز

به روياهاي خود مي بينمش اكنون

صداقت مي تراود از سخنهايش:

"بيا تا گل برافشانيم و ......"

 

ولي افسوس

روياهاي من فاني است

جاي او در خانه ام خالي است

او رفته است

 

و من اكنون ميان بسترم بيدار

گهي مجنون گهي هوشيار

با خود در ستيزم ,بي قرارم باز

چه مي خواهم؟..........نمي دانم

به ياد آمد مرا اكنون كه با يادش

"غمي بي انتها دارم!....."

 

 

آرمين-۷۶

+   شنبه 4 اسفند1386/  19:5  /  مسافر  | 





Powered by WebGozar