تبليغاتX
کیمیای هم راهی

کیمیای هم راهی

مرا تو بی سببی نیستی...

پنجره

مادرم پنجره را دوست نداشت

با وجودي كه بهار

از همين پنجره مي آمد و مهمان دل ما مي شد

مادرم پنجره را دوست نداشت

با وجودي كه همين پنجره بود

كه به ما مژده آمدن چلچله ها را مي داد

مادرم پنجره را دوست نداشت

مادرم مي ترسيد كه لحاف نيمه شب از روي خواهر كوچك من پس برود

يا كه وقتي باران مي بارد

گوشه قالي ما تر بشود

هر زمستان سرما روي پيشاني مادر خطي از غم مي كاشت

مادرم پنجره را دوست نداشت

                "پنجره شيشه نداشت"

+   سه شنبه 30 بهمن1386/  22:5  /  مسافر  | 

حرف را باید زد

حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت!سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر.

آشنايي با شور و جدايي با درد!

ونشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور؟!

سينه ام آينه ايست با غباري از غم

تو به لبخندي از اين آيينه بزداي غم

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازد

آه مگذار كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشي سپارد

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فراموشي من

من اگر برخيزم

         تو اگر برخيزي

                     همه بر مي خيزند!

 

+   دوشنبه 29 بهمن1386/  18:18  /  مسافر  | 

نامه ای به فرشته ها

با سلام،خدمت فرشته هاي خوب

بي مقدمه،

دلم گرفته است

مي شود كمي براي من دعا كنيد؟

يا اگر خدا اجازه مي دهد

يك كمي به جاي من خدا خدا كنيد؟

راستي فرشته ها!سلامتيد؟

حال من كه هيچ خوب نيست

جانماز سبز من دوباره گم شده

شب رسيده توي آسمان دل ولي

ردپاي روشن ستاره گم شده است

خوش به حالتان فرشته ها

هر كجا كه خواستيد مي پريد

سوي ابر    روي باد      روي شانه هاي ماه

آسمان هم از شما هميشه راضي است

مي رويد

بي گناه، بي گناه، بي گناه

راستي به من نگفته ايد

آن طرف كنار لحظه هاي دور دست

روزهاي آسمان چه شكلي است؟

كاش مي شد اي فرشته ها

راه خانه ستاره را به من نشان دهيد

يا كه از فراز قله هاي دور دستي از دعا براي من تكان دهيد

راستش دلم

مثل يك نماز بين راه

خسته و شكسته است

او مسافر است

مي رود به شهر آفتاب

گرچه راه آفتاب بسته است

كاشكي نمازهاي صبح من قضا نمي شدند

دستهاي من

هيچ وقت از آسمان جدا نمي شدند

اي فرشته ها به دست هاي من كمك كنيد

دستهاي كوچكي كه اشتباه مي كنند

يا به قول مادرم گناه مي كنند

بگذريم!

پيچك كنار پنجره

نور ماه را

مثل نردبان گرفت و رفت

آخرش به آسمان رسيد

يك سبد ستاره چيد

من ولي هنوز هم چقدر كوچكم

ماه،مثل سيب روشني

روي شاخه هاي دور آرزو نشسته است

حيف، كه براي چيدنش

نردبان من شكسته است

ديگر اينكه ديوها

چراغهاي كوچه را شكسته اند

هر كجا كه مي روم فكر مي كنم كه در كمين رفت و آمدم

اي فرشته ها كه تا هميشه روشنيد

يك چراغ هم براي من بياوريد

اي فرشته ها!

اي كه دل به حجره هاي نور بسته ايد

اي كه پاي غصه هاي من نشسته ايد

حرفهاي من هنوز هم

ناتمام مانده است

هيچكس ولي شعرهاي دفتر دل مرا نخوانده است

با وجود اين

بيش از اين مزاحم شما نمي شوم

پس خدا هميشه حافظ شما

اي فرشته ها ، فرشته ها ، فرشته ها!

+   یکشنبه 28 بهمن1386/  15:50  /  مسافر  | 

مدارا كن كه خوي چرخ تند است

مدارا كن كه خوي چرخ تند است

چه جاي غريبي است  اين زمين و چه موجودات عجيبي هستيم ما آدمها.گويي آفريده شده ايم كه از ازل تا ابد خودمان را ريشخند كنيم,احساسات و عواطفمان را به بازي بگيريم و بيهوده سر در پي مقصودي ندانسته بگذاريم

به كدامين ديار با اين شتاب رهسپاريم.از اين دنياي پوچ و بي روح چه مي خواهيم كه حتي در گور هم چشمهايمان دودو مي زنند؟!

آه چه سان خود را در بند كرده ايم,چه سان پاي احساسمان را در زنجير كرده ايم و چگونه آهسته آهسته مي پلاسيم.

ما از هم مي گريزيم,از واقعيات مي گريزيم و با اينكه به دنيا عشق مي ورزيم از زندگي هم مي گريزيم.ما نفس مي كشيم مي خوريم مي خوابيم,مي خنديم,مي گرييم,زندگي مي كنيم و هي ميميريم و تجزيه مي شويم و كفن مي پوسانيم!

ما از مدتها پيش مرده ايم:شايد از همان لحظه اي كه جيغ اول را كشيديم ولي بيهوده خودمان را گول مي زنيم. صبحها سرشار از زندگي از خواب بر مي خيزيم و بعد مثل ماشينهاي كوكي هي كار مي كنيم,عرق مي ريزيم بدبختي مي كشيم . خودمان را به اين در و آن در مي زنيم.تقلا مي كنيم,براي ذره اي زندگي هي خوار و ذليل مي شويم و شب مرده تر از هميشه سر بر بالين فكر و خيال مي گذاريم و دوباره تا صبح خواب سقف و نان و هواي تازه مي بينيم!

خودمان را از ياد برده ايم.درون مايه اين پيكر بي خاصيت را فراموش كرده ايم:اينكه كجا بوده ايم,چه بوده ايم, چرا به اينجا آمده ايم,چه كار بايد بكنيم,به كجا خواهيم رفت؟!همه و همه را به دست باد سپرده ايم!

فقط از روي عادت ميليونها بار در روز ششهايمان را پر از هواي تازه مردن مي كنيم,قلبهايمان را به طپش در مي آوريم تا زنده بمانيم و تدريجي بميريم!!

ما ميميريم كه زندگي كنيم و زنده مي مانيم تا هر شب طعم تلخ مرگ را بچشيم و مكرر به خودمان بگوييم كه : من زنده هستم!

كاش در پس اينهمه هياهوجايي براي فراموشي ما باقي بود!

سلام روزهاي شاد دير آشنا,سلام شبهاي پر ستاره مهتابي,سلام خنده هاي از ته دل.سلام اشكهاي زلال بي ريايي, سلام كودكي!!

آه كودكي چه خوش گذشتي و چه آرام و بي صدا دورانت به سر رسيد.دلم مي خواست تا ابد براي هم مي مانديم: شاد,آرام,بي خيال,كودك!

هنوز گريه هاي پر سوز و بي جايت را به ياد مي آورم.هنوز لج بازيها و شيطنت هاي شيرينت را به خاطر دارم و هنوز كه هنوزه دلم براي آسمان آفتابيت تنگ مي شود.

آه كودكي اگر بداني حالا آسمانم چقدر تيره است.اگر بداني حالا غرش رعد چه رعشه اي بر جانم مي اندازد و اگر بداني در پس اين لبخندهاي ظاهري چه تلخ مي گريم.آه كودكي چقدر دلتنگم,چه سود از اينهمه دير باوري!

نه.ديگر بس است.ديگر حتي خيال سبز تو را هم راه بر مرغ نگاهم نمي بندد.حتي از ترنم واپسين شعر هستي در ني ني چشمانت بغضم نمي گيرد.فقط نمي دانم از چه در اندوه آوازت به سوگ نشسته ام.واي از اين دل سودايي بي آرام!

شكوه مكن كه چرا پاييز جامه زرد مي پوشد و هرگز مگو كه شبهاي دير پاي زمستان چه دلمرده اند!بايد از نو شناخت.حتي در يخبندان شبهاي زمستان هم مي توان بهاري انديشيد.نگاه كن!باران مي بارد.در اين هجوم جنبش برگهاي پاييزي دل من خواب آفتاب مي بيند.واي از اين زردي مفرط كه دلم را مي آزارد.موسم دلگيريست!!

نمي توان يك تنه به جنگ تمام دنيا رفت.بايد ساخت,بايد سوخت,بايد خنديد.بايد ديد بايد گذشت  بايد مرد بايد ماند!!

همه ما اسير و دربند ضوابط خودمان هستيم.روي اين زمين تيره هيچ كس با خودش زنده نيست!

درست است كه دنياي ما سراسر زشتي و دروغ و خيانت است,درست است كه آدمها از پشت به هم خنجر مي زنند و درست است اگر بگوييم:زمين ديگر جاي زيستن نيست.ولي بايد زيبا انديشيد.هنوز هم مي توانيم چشمهايمان را ببنديم و تا اوج خواستن پرواز كنيم.هنوز هم مي توانيم كنار پنجره بنشينيم و روياهايمان را پر و بال دهيم,در قفس انديشه را باز كنيم و بگذاريم امواج خيال ما را با خود ببرند تا دوردستها!

هنوز هم مي توانيم زندگي را دوست بداريم.

 

(الدوز- 27/09/74)

+   شنبه 27 بهمن1386/  19:5  /    | 

پیشکش به نازنین هم راهٍ همیشه

مرا تو بی سببی نیستی

به راستی صلت کدام قصیده ای

                                   ای غزل؟

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب                 از دریچه ی تاریک.

 

کلام از نگاه تو شکل می گیرد                       

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی.

**

پس پشت مردمکانت              

فریاد کدام زندانی ست

که آزادی را به لبان برآماسیده                            

گل سرخی پرتاب می کند

ورنه          این ستاره بازی                  

حاشا          چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 

نگاه از صدای تو ایمن می شود                      

چه مومنانه نام مرا آواز می کنی.

**

و دلت                     کبوتر آشتی ست

در خون تپیده            به بام تلخ

با این همه   چه والا     چه بلند       پرواز می کنی.

+   پنجشنبه 25 بهمن1386/  14:42  /  حسین  | 

زندگی

شگفت انگيزي زندگي با آگاهي به ناپايداري اش

در جرات تو شدن

در شجاعت من شدن

در شهامت شادي شدن

در روح شوخي

در شادي بي پايان خنده

در قدرت تحمل درد نهفته است.

+   چهارشنبه 10 بهمن1386/  9:20  /  حسین  | 





Powered by WebGozar