مدارا كن كه خوي چرخ تند است
چه جاي غريبي است اين زمين و چه موجودات عجيبي هستيم ما آدمها.گويي آفريده شده ايم كه از ازل تا ابد خودمان را ريشخند كنيم,احساسات و عواطفمان را به بازي بگيريم و بيهوده سر در پي مقصودي ندانسته بگذاريم
به كدامين ديار با اين شتاب رهسپاريم.از اين دنياي پوچ و بي روح چه مي خواهيم كه حتي در گور هم چشمهايمان دودو مي زنند؟!
آه چه سان خود را در بند كرده ايم,چه سان پاي احساسمان را در زنجير كرده ايم و چگونه آهسته آهسته مي پلاسيم.
ما از هم مي گريزيم,از واقعيات مي گريزيم و با اينكه به دنيا عشق مي ورزيم از زندگي هم مي گريزيم.ما نفس مي كشيم مي خوريم مي خوابيم,مي خنديم,مي گرييم,زندگي مي كنيم و هي ميميريم و تجزيه مي شويم و كفن مي پوسانيم!
ما از مدتها پيش مرده ايم:شايد از همان لحظه اي كه جيغ اول را كشيديم ولي بيهوده خودمان را گول مي زنيم. صبحها سرشار از زندگي از خواب بر مي خيزيم و بعد مثل ماشينهاي كوكي هي كار مي كنيم,عرق مي ريزيم بدبختي مي كشيم . خودمان را به اين در و آن در مي زنيم.تقلا مي كنيم,براي ذره اي زندگي هي خوار و ذليل مي شويم و شب مرده تر از هميشه سر بر بالين فكر و خيال مي گذاريم و دوباره تا صبح خواب سقف و نان و هواي تازه مي بينيم!
خودمان را از ياد برده ايم.درون مايه اين پيكر بي خاصيت را فراموش كرده ايم:اينكه كجا بوده ايم,چه بوده ايم, چرا به اينجا آمده ايم,چه كار بايد بكنيم,به كجا خواهيم رفت؟!همه و همه را به دست باد سپرده ايم!
فقط از روي عادت ميليونها بار در روز ششهايمان را پر از هواي تازه مردن مي كنيم,قلبهايمان را به طپش در مي آوريم تا زنده بمانيم و تدريجي بميريم!!
ما ميميريم كه زندگي كنيم و زنده مي مانيم تا هر شب طعم تلخ مرگ را بچشيم و مكرر به خودمان بگوييم كه : من زنده هستم!
كاش در پس اينهمه هياهوجايي براي فراموشي ما باقي بود!
سلام روزهاي شاد دير آشنا,سلام شبهاي پر ستاره مهتابي,سلام خنده هاي از ته دل.سلام اشكهاي زلال بي ريايي, سلام كودكي!!
آه كودكي چه خوش گذشتي و چه آرام و بي صدا دورانت به سر رسيد.دلم مي خواست تا ابد براي هم مي مانديم: شاد,آرام,بي خيال,كودك!
هنوز گريه هاي پر سوز و بي جايت را به ياد مي آورم.هنوز لج بازيها و شيطنت هاي شيرينت را به خاطر دارم و هنوز كه هنوزه دلم براي آسمان آفتابيت تنگ مي شود.
آه كودكي اگر بداني حالا آسمانم چقدر تيره است.اگر بداني حالا غرش رعد چه رعشه اي بر جانم مي اندازد و اگر بداني در پس اين لبخندهاي ظاهري چه تلخ مي گريم.آه كودكي چقدر دلتنگم,چه سود از اينهمه دير باوري!
نه.ديگر بس است.ديگر حتي خيال سبز تو را هم راه بر مرغ نگاهم نمي بندد.حتي از ترنم واپسين شعر هستي در ني ني چشمانت بغضم نمي گيرد.فقط نمي دانم از چه در اندوه آوازت به سوگ نشسته ام.واي از اين دل سودايي بي آرام!
شكوه مكن كه چرا پاييز جامه زرد مي پوشد و هرگز مگو كه شبهاي دير پاي زمستان چه دلمرده اند!بايد از نو شناخت.حتي در يخبندان شبهاي زمستان هم مي توان بهاري انديشيد.نگاه كن!باران مي بارد.در اين هجوم جنبش برگهاي پاييزي دل من خواب آفتاب مي بيند.واي از اين زردي مفرط كه دلم را مي آزارد.موسم دلگيريست!!
نمي توان يك تنه به جنگ تمام دنيا رفت.بايد ساخت,بايد سوخت,بايد خنديد.بايد ديد بايد گذشت بايد مرد بايد ماند!!
همه ما اسير و دربند ضوابط خودمان هستيم.روي اين زمين تيره هيچ كس با خودش زنده نيست!
درست است كه دنياي ما سراسر زشتي و دروغ و خيانت است,درست است كه آدمها از پشت به هم خنجر مي زنند و درست است اگر بگوييم:زمين ديگر جاي زيستن نيست.ولي بايد زيبا انديشيد.هنوز هم مي توانيم چشمهايمان را ببنديم و تا اوج خواستن پرواز كنيم.هنوز هم مي توانيم كنار پنجره بنشينيم و روياهايمان را پر و بال دهيم,در قفس انديشه را باز كنيم و بگذاريم امواج خيال ما را با خود ببرند تا دوردستها!
هنوز هم مي توانيم زندگي را دوست بداريم.
(الدوز- 27/09/74)