برای زخمٍ قلبت ای بامدادٍ خسته ی ايران
برای زخمِ قلبت ای بامدادِ خسته ی ايران

بخشي از نگاشته ي مسعود بهنود در مرداد 79 :
سی و چهار سالی می گذرد، يک عمرست. برای فروغ سوگواره ای نوشته بودم. خواندی و بر صفحه اثری نهادی و رضايتت را چنين گفتی: يکی هم برای من بنويس. يا نه، گفتی برای من هم بنويس. نمی شد به تو گفت خدا نکند. در دلم گفتم. گفتی معلومه خيلی دلت گرفته. می خواستی بگويی وقتی دلت می گيرد بد نمی نويسی. گفتم آره حيف شد فروغ.
آخر بار در بيمارستان ديدمت. خوابيده بودی. نه اما بيدار بودی مثل هميشه. هيچ وقت در عمرت به راستی نخفتی. ناله می کردی. آيدا مانند هميشه بالای سرت بود. از اين دنده به آن دنده شدی. در رنج بودی پيدا بود. آيدا صدايت کرد: احمدم... مسعود آمده است بلند شو به او بگو اين سه زن را خواندی چی گفتی... از اين دنده به آن دنده شدی . لبانم را گاز گرفتم نه برای اين که بغضم را فروخورم، فکری از سرم گذشت. فروخوردمش. به ياد آن حرف افتاده بودم بعد سی و چهار سال. که گفتی يکی هم برای من بنويس. لب گزيدم از تصور اين واقعيت تلخ تر از زهر که داشت چهره می نمود. دست کشيدم به موهايت آرام. همان بود که از سی سال پيش. پله پله و پر پشت. درد می کشيدی. آه می کشيدم در پنهان.
از پله های بيمارستان ايرانمهر که آمدم پائين، بغض را رها کردم. نه برای خاطره هايم که محو نمی شوند، بل به بزرگيت گريستم و به ناگفته ها و ناننوشته هائی که از آن خلقی محروم ماند. به زخم ديرپای قلبت. به کلمه که بی تو يتيم می شود. به شهر که بی تو حبس است محبوس می شود.
از آن روز تا روزی که سپان تلفن کرد و پيام محمود دولت آبادی را داد، در انتظار موذی و دردآوری بودم بيش تر روزها به يادت، شب ها در خواب می ديدمت.
...
آن سال ها که آوازه در افتاد که تو را در جمع نامزدان جايزه نوبل نشانده اند، يکی آن خطابه را که بايد خوانده می شد در علت گزينش تو، در لوموند نوشت" سخن از مردی است که همه عمر را از بزرگی انسان، از عشق، از آزادی سروده است" و در آن خطابه نکته ای جا مانده بود به باورم. اين جوان ماندن و تازگی هميشه . غريب حکايتی است اين که لحظه ای در وجودت کهنگی راهی نيافت. پير شدی کهنه نشدی. بامداد صادق بودی خسته شدی، اما نمردی.
ای الف .بامدادِ شعر بزرگ زمانه ما، بی تو کلمه يتيم شد. اين زبان که چنان به زيبائيش باور داشتی، به سروده هايت زندگی گرفت. حالا آن هزاران تن که آمده بودند تا پيکر درد کشيده ات را بدرقه کنند، با زخم دلت آشنا بودند. نديدی بر صفحه ای يکی نوشته بود " پريای نازنين چتونه زار می زنين" زار و زار می زدن پريا. مث ابرای بهار گريه می کردن پريا.
جادوانگی ارزانی تو باد که شايسته اش بودی و بی گمانم که نسل ها در واژه های تو رازی را جست و جو خواهند کرد و تو را به ساليان خواهند خواند. حتی اگر هنوز به راز آن هزاران صفحه فرهنگ کوچه های اين ديار دست نيافته باشند که تا آخرين دم بر سر آن بودی و حالا چون باری گرامی مانده است برای آيدا که در هر برگش يادی از تو می جويد و می بيند.
بگذار شبکوران از درد بميرند و از حسد. شاملو نامی است که از روزگاران ما به تاريخ نثار شد. از يک قرن، قرنی که او در آن زيست اگر دو نام ايرانی در خاطره تاريخ بماند يکی احمد شاملوست و از همه آن ها که بی قرار و بی تاب عنايت تاريخ بودند، آيندگان نامی نخواهند برد و اين اجر آن همه صبر و ثباتی کسی است که چراغش در اين خانه می سوخت.
به سوگ تو اين دفتر بستم، گريان و ملتمس.

