تبليغاتX
کیمیای هم راهی

کیمیای هم راهی

مرا تو بی سببی نیستی...

اشک رازي‌ست
لب‌خند رازي‌ست
عشق رازي‌ست
 

اشک ِ آن شب لب‌خند ِ عشق‌ام بود. 

قصه نيستم که بگوئي
نغمه نيستم که بخواني
صدا نيستم که بشنوي
يا چيزي چنان که ببيني
يا چيزي چنان که بداني...

 

من درد ِ مشترک‌ام
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن مي‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي‌گويم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
با لبان‌ات براي ِ همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هاي‌ات با دستان ِ من آشناست.

در خلوت ِ روشن با تو گريسته‌ام
براي ِ خاطر ِ زنده‌گان،
و در گورستان ِ تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين ِ سرودها را
زيرا که مرده‌گان ِ اين سال
عاشق‌ترين ِ زنده‌گان بوده‌اند.


دست‌ات را به من بده
دست‌هاي ِ تو با من آشناست
اي ديريافته با تو سخن مي‌گويم
به‌سان ِ ابر که با توفان
به‌سان ِ علف که با صحرا
به‌سان ِ باران که با دريا
به‌سان ِ پرنده که با بهار
به‌سان ِ درخت که با جنگل سخن مي‌گويد


زيرا که من
ريشه‌هاي ِ تو را دريافته‌ام
زيرا که صداي ِ من
با صداي ِ تو آشناست.

***

بارانی تو                    خشکیِ کویر را

رویایی تو                   خیالِ یکی کودک را

دوست دارد:

عاشق             رویا را

باران                دریا را

انسان              هوا را

من                   ... 

+   پنجشنبه 28 تیر1386/  16:27  /  حسین  | 

اي رونقِ بستانِ من

مولانا

سروِ خرامانِ مني اي رونقِ بستانِ من

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سروِ خرامان منی 
 ای رونقِ بستان من

چون می روی بی‌من مرو ، ای جانِ جان بی‌تن مرو
وز چشمِ من بیرون مشو ای شعله ی تابانِ من

هفت آسمان را بردرم  وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جانِ سرگردانِ من

تا آمدی اندر برم   شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدنِ تو دینِ من ، وی رویِ تو ایمانِ من

بی‌پا و سر کردی مرا ، بی‌خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ   ای یوسفِ کنعان من

از لطفِ تو چو جان شدم   وز خویشتن پنهان شدم
ای هستِ تو پنهان شده در هستی پنهانِ من

گل جامه در از دست تو ، ای چشم نرگس مست تو
ای شاخه‌ها آبست تو ، ای باغِ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی  یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمانِ من

جانم چو ذره در هوا   چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا  ، ای اصل چار ارکان من

+   چهارشنبه 20 تیر1386/  9:30  /  حسین  | 

ظلمات ِ مطلق ِ نابينايي

«بامداد»
 
ظلمات ِ مطلق ِ نابينايي.
احساس ِ مرگ‌زای تنهايي.
 

 
«ــ چه ساعتي‌ست؟ (از ذهن‌ات مي‌گذرد)
چه روزی
چه ماهي
از چه سال ِ کدام قرن ِ کدام تاريخ ِ کدام سياره؟»

 

تک‌سُرفه‌يي ناگاه
تنگ از کنار ِ تو.

 

آه، احساس ِ رهايي‌بخش ِ هم‌چراغي!
 
 
+   سه شنبه 19 تیر1386/  15:22  /  حسین  | 

جشنٍ تیرگان گرامی باد

"با يادي از سياوش كسرايي "

 

داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ

 

 

روايت است كه در زمان پادشاهي منوچهر،پس از در گذشتن سپاه افراسياب از واپسين باروها و پيشروي در خاك ايران، قرارآشتي بر اين نهاده شد كه از سوي سپاه ايران ،تيري رها گردد تا كه مرز ايران و توران را بنماياند.

 

چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان ، آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟

 

ديگر اميدي به ايران نيست ! كيست كه واپسين تير را رها كند و يك تير مگر تا كجا مي رود؟ شايد يك فرسنگ...شايد...!

همه ي ايران يك فرسنگ؟! پس آن دشت هاي فراخ كه « مهر هزار چشم» نگهبان آن بود چه مي شود؟

 

 

ناگهان خروشي رو به توران، رو به دشمن:

 

منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش، آزمون تلختان را
اینک آماده.

 

در این پیکار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم

 

و آرش، سرزمينش را و همه ي دل بستگي هايش را بدرود گفت و پاي در راه البرز نهاد.

 

به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربارِ پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد.

 

 

دلم از مرگ بیزار است
که مرگِ اهرمن خو ، آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است

 

دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرینِ مرگ خواهم کند

کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد.

 

 

«... كمان را تا بناگوش كشيد و خود پاره ، پاره شد و تير از كوه رويان به درخت گردوي بزرگي فرود آمد به مسافت هزار فرسنگ ... .و مردم آن روز را عيد گرفتند...»

 

 

و اهورا مزدا باز هم اين سرزمين را پاييد.

 

و امروز ، من و تو هم آرش هستيم براي نجاتِ فرهنگِ كهن سرزمينِ پارس از...

 

 

«تيرگان» به نشانِ سپاسداري از آرش و جشنِ آزاديِ ايران جاودانه گرامي باد.

***

پ.ن :

در حافظه ی موسیقیِ این سرزمین، چندین ستاره هماره می درخشند؛ بی شک مهستی یکی از آن هاست.

او برای همیشه در دل ها زنده است و طنینِ آوایش بر لب ها جاری.                روانش شاد.

+   چهارشنبه 6 تیر1386/  11:9  /  حسین  | 





Powered by WebGozar