پرواز ، پيمودنِ آسمان است و به آن سوي باران رفتن
ورا را بوسيدن و به فرا رفتن
شكافتن هواي زندگي و كاويدنِ فضاي به چشم نيامدني
پرواز خود را به باد وزان سپردن است و وزيدن
عبور است و از دور به نظر رسيدن
پرواز از بالا ديدن است و از پايين ديده شدن
گذشتن و گرفتار نشدن است
دوست داشتن است و دل نبستن!
پرواز، سبك بال بودن است و نداشتن
پرواز ، ارتباطي عميق است با آنچه در عمق آسمان است
پرواز ، كليد رهايي است...
پرواز، سكوت است وگاه فرياد كشيدن
سكوت است وگاه فرياد كشيدن

و گزين سروده ي شاملوي يگانه :
مرگ من سفري نيست،
هجرتي ست
از سرزميني كه دوست نمي داشتم
به خاطرِ نامردمان اش.
خود آيا از چه هنگام اين چنين
آيينِ مردمي
از دست
بنهاده ايد؟
پر پرواز ندارم
اما
دلي دارم و حسرتِ دْرنا ها
و به هنگامي كه مر غانِِ مهاجر
در درياچه ي ماهتاب
پارو مي كشند،
خوشا رها كردن و رفتن !
خوابي ديگر
به مردابي ديگر !
خوشا ماندابي ديگر
به ساحلي ديگر
به دريايي ديگر!
خوشا پر كشيدن ، خوشا رهايي ،
خوشا اگرنه رها زيستن ،مْردن به رهايي !
آه ، اين پرنده
در اين قفس تنگ
نمي خواند...
+ یکشنبه 27 خرداد1386/ 16:43  / حسین
|
|
«احمد شاملو»
آنکه ميگويد دوستات ميدارم
خنياگر ِ غمگينيست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود.
هزار کاکُلي شاد |
|
| |
در چشمان ِ توست
|
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود.
□
آنکه ميگويد دوستات ميدارم
دل ِ اندُهگين ِ شبيست
که مهتاباش را ميجويد.
ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود.
هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستارهی گريان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود.
|
+ پنجشنبه 24 خرداد1386/ 13:29  / حسین
|
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان ، فتاده در راهِ یقین
می ترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بی خبران! راه نه آن است و نه این
***
بحثی ممنوع !!! در ذهنی آشفته:
احساس
.
انديشه
..
آزادی
...
انسان....
چه آمد بر سر نسلِ من، نسلی كه تا دیده گشود، هر چه ديد بحران بود و آشوب و دشمنی (گیرم بر سرِ هيچ!)...
وهر چه شنيد تهديد بود و زور و شعار( گیرم خالي از شعور!)...
و هر آنچه حس كرد دلهره بود وآشفتگی، دو رویی و سرخوردگی...
گو اينكه قرار نبود عطرآرامش را دريابد، خنکایِ نسيمِ اعتماد بر جانش بوزد وطعمِ محبت را بچشد كه اين ها به سرابی بيش نمی ماند در اين برهوتِ بی هويتی...
احساس ِ اين نسل را مجالی ندادند تا هوايی بخورد...
سخن گفتن اش را نفسِ جنايت تعبير كردند وبر بيانِ انديشه اش قفلی سترگ نهادند...
دادخواستِ آزادی اش را به پست ترين تمايلات معنا دادند با كيفرخواستی حيوانی در برابرِ او که انسانی بود.
دريغ و افسوس!
نسلی كه در اين ميان سوخت و خاموش شد...
بگذریم...
نسلِ من
از شعارهایِ خالی از شعور
خسته است...
( به تنگ آمدم از این همه سه نقطه بر انتهایِ نا تمامِ هر کلام...)!
و من روزی را مي جويم كه از ميان انبوهِ خاكسترها، نسلی سر بر آرد ققنوس وار
تا به هزار زبان سخن گويد و
قفل ها را با بوسه ای بگشايد بی رخصت كليد...
+ شنبه 12 خرداد1386/ 14:44  / حسین
|
«بامداد»
|
قناری گفت: ــ کُرهی ما کُرهی قفسها با ميلههای زرين و چينهدان ِ چيني.
ماهي سُرخ ِ سفرهی هفتسيناش به محيطي تعبير کرد
که هر بهار
|
|
| |
متبلور ميشود.
|
کرکس گفت: ــ سيارهی من سيارهی بيهمتايي که در آن
کوسه گفت: ــ زمين سفرهی برکتخيز ِ اقيانوسها.
انسان سخني نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستيناش از اشک تَر بود. |
+ شنبه 5 خرداد1386/ 17:38  / حسین
|