همچون پرنده كه با شكوه به پرواز در مي آيد ؛
بال مي گشايد و پرواز كنان مي گذرد ؛
مي چرخد و آرام بر هوا مي لغزد ؛
آدمي را نيز هواي پرواز در سر است
تا دور شود ؛ راهش را بيابد
و در آرامش به جستجو پردازد.
همچون پرنده كه بر زمين مي نشيند ؛
بال جمع مي كند ؛ دانه بر مي چيند ؛
به تور صياد و دام خطر مي افتد ؛
آدمي نيز باز مي گردد : آماده
تا خود را به زندگي و تقدير خويش سپارد.
+ سه شنبه 25 اردیبهشت1386/ 9:37  / حسین
|
«احمد شاملو»
ای کاش آب بودم
گر ميشد آن باشي که خود ميخواهي. ــ
آدمي بودن
|
|
| |
حسرتا!
|
|
| |
مشکليست در مرز ِ ناممکن. نميبيني؟
|
ای کاش آب بودم ــ به خود ميگويم ــ
نهالي نازک به درختي گَشن رساندن را
|
|
| |
(ــ تا به زخم ِ تبر بر خاکاش افکنند
|
در آتش سوختن را ؟)
|
يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی
جاودانه بخشيدن
|
|
| |
(ــ از آن پيشتر که صليبيش آلوده کنند
|
به لختهلختهی خوني بيحاصل؟)
يا به سيراب کردن ِ لبتشنهيي
رضايت ِ خاطری احساس کردن
|
|
| |
(ــ حتا اگرش به زانو نشاندهاند
|
در ميداني جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردناش بزنند؟
حيرتات را بر نميانگيزد
قابيل ِ برادر ِ خود شدن
يا جلاد ِ ديگرانديشان؟
يا درختي باليدهناباليده را
|
حتا
|
هيمهيي انگاشتن بيجان؟)
|
|
□
ميدانم ميدانم ميدانم
با اين همه کاش ایکاش آب ميبودم
گر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.
آه
کاش هنوز
|
|
| |
به بيخبری
|
|
| |
قطرهيي بودم پاک
|
از نَمباری
|
|
| |
به کوهپايهيي
|
نه در اين اقيانوس ِ کشاکش ِ بيداد
سرگشتهموج ِ بيمايهيي.
+ شنبه 15 اردیبهشت1386/ 17:7  / حسین
|
سلاخي
ميگريست
به قناریِ کوچکي
دل باخته بود.
+ دوشنبه 10 اردیبهشت1386/ 9:7  / حسین
|