چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و بجام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
بر چهره گل نسيم نوروز خوش است در صحن چمن روي دلفروز خوش است
از دي که گذشت هر چه گويي خوش نيست خوش باش و ز دي مگو که امروز خوش است

اميد كه گام هاي پرمهر بهار
نويدبخشٍ سلامت و شادكامي باشد
و شميمِ دل انگيزش
فضاي خاطرتان را عطر آگين كند.
يك سبد شكوفه ارزانيِ تو.
+ دوشنبه 28 اسفند1385/ 9:48  / حسین
|
جوان زيبايي هر روز مي رفت تا زيبايي خود را در يک درياچه تماشا کند.چنان شيفته ي خود مي شد که روزي به درون درياچه افتاد و غرق شد. در مکاني که از آنجا به آب افتاده بود ، گُلي روييد که نرگس ناميدندش.
هنگامي که نرگس مُرد ، اوريادها _ الهه هاي جنگل_ به کنار درياچه آمدند که از درياچه ي آب شيرين به کوزه اي سرشار از اشک هاي شور تبدیل شده بود.
اوريادها پرسيدند : چرا مي گريي ؟
درياچه گفت : براي نرگس مي گِريم .
اوريادها گفتند: آه شگفت آور نيست که براي نرگس ميگريي....و ادامه دادند: با آنکه همه ي ما همواره در جنگل در پي او مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي از نزديک زيبايي او را تماشا کني.
درياچه پرسيد: مگر نرگس زيبا بود؟
اوريادها شگفت زده پاسخ دادند: چه کسی بهتر از تو ميتواند اين حقيقت را بداند؟ هر چه بود هر روز در کنار تو مي نشست.
درياچه لختي ساکت ماند.سرانجام گفت : من براي نرگس مي گِر يم ، اما زيبايي او را در نيافته بودم.
براي نرگس ميگريم چون هر بار که از فراز کناره ام به رويم خم مي شد ، مي توانستم در اعماقِ ديدگانش بازتابِ زيبايي خودم را ببينم.
مقدمه کتاب کيمياگر
و حالا حکایت ماست با بهار( یادِ " عُمرانِ صلاحی" افتادم)
شمیمِ شکوفه ها و شمارشِ وارونِ مهربانان که ندا می دهد :
بهار در راه است
و تو نیز گذرِ فصل ها ی احساس و اندیشه را در خود پذیرا شو
بهار را در وجود خویش به تماشا بنشین و باورش کن
بهار ، تویی که بهاری می اندیشی
" معشوق در ذره ذره ی وجودِ توست که باور داشته ای"
+ چهارشنبه 23 اسفند1385/ 8:23  / حسین
|
كوه ها با همند و تنهايند
همچو ما با همانِ تنهايان

+ یکشنبه 13 اسفند1385/ 0:2  / حسین
|