تبليغاتX
کیمیای هم راهی

کیمیای هم راهی

مرا تو بی سببی نیستی...

بیاموزیم اهلی کردن را

شب پيش براي نمي دونم چندمين بار كتاب بي نظير شازده كوچولو رو مي خوندم و هم زمان صداي جادويي شاملو كه روايتش مي كرد:

شهريار كوچولو از سفرش به اخترك هاي ديگه ميگه تا اينكه به زمين مي رسه و در جايي روباه رو مي بينه كه اين بخش”  اهلي كردن “  روباه رو فراوان دوست دارم:

 شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يک‌نواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.


 

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

 

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم. 

+   دوشنبه 30 بهمن1385/  8:25  /  حسین  | 

حکایتی دیگر

آشفته و برافروخته،  فغان سر داد:

-چرا اين جوونا اينقدر در مقابل فرهنگ غربي مرعوب مي شن؟

-چي شده؟

-همين والنتاين  ديگه... چرا همش از غربيها پيروي مي كنيم؟

-درست که باید همه فرهنگٍ خودشونو بشناسن. اما من این جشن و شادی رو چیز بدی نمی دونم که بخواهی براش مرثیه ساز کنی،  جوونایي كه تو اين ديار همه ي لوازمٍ جووني از شادي وپايكوبي تا شور و سرور دلدادگي ازشون گرفته شده، حالا به دهش هديه اي دل خوشند و شايد وعده ي ديداري در ديار دلدادگي هاشان...این ایرادی داره؟

-آخه ما خودمون كه معادل ايرانيش رو داريم.

-يعني حقیقتٍ این همه دغدغه اینه که به جاي والنتاين( ۱۴ فوریه ) ،  سپندارمذگان ( 29 بهمن ) رو جشن بگيریم؟

 

 

با دهها مورد ديگری كه تمام تقويم امروز ايران ما را به خود سرگرم كرده و بيشترٍ آن با مایه ای از اندوه و ماتم همنشین است  و اگر جشني هم باشد، شباهت زيادي به عزا مي برد، چه كنيم؟

با فرهنگي كه به صورت رسمي خود را بر اين ملك چيره كرده، چه كنيم؟فرهنگي  بيگانه با بنيان اين سرزمين، اما بسيار آشناي ايرانيانٍ امروز...

نگران استفاده از واژه هاي لاتين در گفت و گو ها و نگارش هايٍ مان هستيم ، اما زباني ديگر به تمامي سايه  انداخته برخورشيدٍ زبانٍ پارسي مان  و باكي نيست مارا...

به جاي مهرگان و تيرگان و سده ، چه آیینی به پا می داریم كه اين گونه  بر افروخته نمي سازدمان؟؟!! یادمان باشد از آن همه جشن و سرورٍ دوست داشتنی، تنها نوروز مانده كه كم رنگ و يا بي رنگ كردنٍ آن را نیز نظرها هست...

اهورا مزدا و فر ايزدي و پروردگارٍ پاكٍ ما كه آموخته بود ما را پندار و كردار و گفتار نيكو، به خدايٍ غضبناكي بدل شده كه هر لحظه در كمين است تا به دليل هر گناهٍ ناكرده ، ما را عذابي نازل نمايد بس اليم! و درهاي بهشتٍ جادويي را به پاداش كشتار ديگران بر ما  بگشايد...

سكوت مي كنيم و بدتر، گاه ياري مي دهيم اين بيگانگي ها را .ما را دریغ...!!

بامداد یاریم کن:

 
جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
 
  نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،
و تنها دست‌آورد ِ کشتار
نان‌پاره‌ی بي‌قاتق ِ سفره‌ی بي‌برکت ِ ما بود.

اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
 
  که رافضي‌ام دانستند.
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم
 
  که قِرمَطي‌ام دانستند.
آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يک‌ديگررابکشيم و
اين
کوتاه‌ترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود!

به ياد آر
که تنها دست‌آورد ِ کشتار
جُل‌پاره‌ی بي‌قدر ِ عورت ِ ما بود.

خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.
يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده‌مان نشستند
و گورستاني چندان بي‌مرز شيار کردند
که بازمانده‌گان را
 
  هنوز از چشم
 
  خونابه روان است.

کوچ ِ غريب را به ياد آر
از غُربتي به غُربت ِ ديگر،
تا جُست‌وجوی ايمان
 
  تنها فضيلت ِ ما باشد.
به ياد آر:
تاريخ ِ ما بي‌قراری بود
نه باوری
نه وطني.




نه،
جخ امروز
 
  از مادر
 
  نزاده‌ام.
***

 دوستٍ من،بر من ببخش تلخي ام را، چه کنم که گاه از مرور حکایتی که بر كهن سرزمين پارس رفته، دلم سخت مي گيرد و مي لرزد و مي گريد.

بگذار جوانان اين مهد مٍهر با واژه ي دلدادگي و محبت  در همه ي فرهنگ ها آشنا باشند و گراميش بدارند، يا به زبان زيباي يكي از هم راهانٍ همين خانه  " روز عشق غير ايراني و روز عشق ايراني "  بياييد هر دو را به سرور و شادي ، دست افشانی کنیم.

 

باشد تا مهر آيين ما باشد.

 

پاينده ايران

 

‌                      HAPPY  VALENTINE      

 

خجسته باد سپندارمذگان

 

+   چهارشنبه 25 بهمن1385/  14:37  /  حسین  | 

بازیٍ جشن های ایرانی

به پاسخ دعوت آقاي جواد شريفيان مهربان براي بازي شب يلداي ايراني :

نگاهي به تقويم انداختم كه پس از شب يلدا، جشن سده (۱۰ بهمن) را نيز پشت سر نهاده ايم كه جشن و سرور پاسداشت آتش زندگي بوده است نياكانٍ مان را ؛و تا چند روز ديگر جشن سپندارمذگان (۲۹ بهمن) را پيشٍ رو داريم كه روز عشق ايراني است.فرخنده و خجسته باد اين جشن و سرور.

اول: من هم در همان روز پاسداشت آتش زاده شدم (۱۰ بهمن)

دوم:اولين روز مدرسه (مهر ۵۹ ) با مارش نظاميٍ آغاز جنگ (واژه يي كه هيچ گاه دوستش نمي دارم)، در گوش كودكيم هم نوا شد.و  بدين سان، با هراس و وحشت پسٍ پشت نهادم كودكي و نوجواني ام را كه سرنوشت مشتركي بود براي همه ي هم نسلانٍ من در اين ديار...

سوم:دانشگاه برايم سرفصل ديگري بود با همه ي شور و شيدايي اش.دانشگاه تهران كه در آن هر چه مي خواستي يافت مي شد از موسيقي و نمايش گرفته تا شعر و سياست... و من گرچه رشته ام مهندسي بود، اما تا توانستم نفس عميق كشيدم در اين فضاي تركيبيٍ دوست داشتني با دوستاني كه از وجودشان آموختم راه و رسم زيستن را ...و ديگر گونه شدم...

ياد باد آن روزگاران، ياد باد...

همين.

***

چون آمدنم به من نبود، روز نخست

                                                 وين رفتن بي مراد عزميست درست؟

برخيز و ميان ببند اي ساقي چٌست

                                               كاندوهٍ جهان به مي فرو خواهم شست.

+   شنبه 21 بهمن1385/  16:17  /  حسین  | 





Powered by WebGozar