دریای زنده گی
چیزی به ساحل می برد
و چیز دیگری را می شوید ؛
چون به سرکشی افتد
انبوه ماسه ها را با خود می برد ؛
اما تواند بود که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آرد
تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند.
"مارگوت بیگل"
مرا تو بی سببی نیستی...
چیزی به ساحل می برد
و چیز دیگری را می شوید ؛
چون به سرکشی افتد
انبوه ماسه ها را با خود می برد ؛
اما تواند بود که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آرد
تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند.
"مارگوت بیگل"
گو اینکه جشن و سروری برپاست ...
بنگر
ماه چه شادمانه و بي دريغ مي بخشد.

دوست من
از دستم می دهی
اگر می خواهی هم راهی ام کنی
دوست من
تا انسان آزادی باشم
میانٍ ما همبسته گی از آن گونه می روید
که زنده گی ما هر دو تن را
غرقه در شکوفه می کند.
"مارگوت بیگل"
و اگر شی - یا شخصی - را بشناسید، اما کم و ناقص ، علاقه ی شما نیز به آن بسیار کم است، تا حد همان شناخت و نه بیشتر.
"لئوناردو داوینچی"